تبليغاتX
وصیت نامه

وصیت نامه

سکوتستانی سرشار از کلام!


شب است ، شهر فاو...

فضای سوله داره خفم می کنه، میام بیرون

به سرم می زنه برم بالای سوله بخوابم!

دراز می کشم، نور توپهای فرانسوی رو دنبال می کنم، تا جایی که خاموش می شوند!

بعد زیر لب می شمرم 1001، 1002، 1003، 10004، 1005و...

صدای انفجار بلند میشه

نیم خیز میشم، یه سوله میره هوا، صدای الله اکبر بچه ها بلند میشه

دوباره دراز می کشم ، یه توپ فرانسوی دیگه...

نورش درست بالای سرم خاموش میشه

دوباره زیر لب می شمرم 1001، 1002، 1003، 10004، 1005و...

تو فضا پرتاب میشم

نگاه می کنم ، اون پایین خودمو می بینم

بدنم سر نداره

از خواب می پرم

خیس عرق شدم

زیر لب می شمرم1001، 1002، 1003، 10004، 1005و

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:53  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


شهید آبشناسان عادت داشت خوابهایی را که می دید، در دفترچه ویژه ای یادداشت می کرد دربالا دستخط این اسطوره بزرگ جنگ و شیر صحرا(لقبی که در زمان دفاع مقدس به او داده بودند) را با هم می خوانیم.این خواب را تقریبا یک سال قبل از شهادتش دیده بود...
یاد و خاطره اش گرامی باد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:53  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


گاهی زخم، موهبتی است که می توان در سایه آن به آرامشی دل انگیز رسید.

اینجا زخم، مرهم است. نشانه روشنی است که رنگ سرخ آن، عاشقان سرافراز را در چشم معشوق، جلوه بیشتری می بخشد.

بی سبب نیست که لب به ذکر می گشاید و شکر می گوید.

اگر با دیگرانش بود میلی...

 

پ . ن:

یکسال بعد از پایان جنگ در موزه هنرهای معاصر از آثار عکاسان دفاع مقدس نمایشگاهی برگزار شد. یکی دو روز بعد از افتتاحیه به اتفاق یکی از دوستانم آقای مجتبی آقایی از عکاسان برجسته دوران دفاع مقدس به محل موزه رفتیم. از من تنها یک اثر انتخاب شده بود. قریب به 400 عکس در این نمایشگاه در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هنگامی که وارد موزه شدیم، به ناگاه صدای شکستن یکی از قابها از یکی از گالری ها به گوشمان رسید. نمی دانم چه حسی در من به وجود آمد که به آقا مجتبی گفتم این قابی که بر زمین افتاد قاب عکس من است. در جوابم تنها خندید، در هر حال به سمت محل سانحه رفتیم و همان طور که احساس کرده بودم، قاب عکسی که بر روی زمین افتاده بود، متعلق به من بود. این عکس همان عکسی که در بالا شاهد آن هستید. نمی دانم اسمش را چه بگذارم، شاید یک جور ارتباط حسی بین خالق اثر و اثر بود. به هر حال پیکر زخمی قاب را جهت مداوا به بیمارستان صحرایی موزه بردیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:18  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


به نظر می آید گمشد ه اند ، میان روزمرگی ها در هم می لولند و به گمانم هستند ولی نیستند!
شهر سان پائولو همیشه لبریز از انسانهایی است که در شتاب برای زندگی اند.
خودم را در این شلوغی نمی یابم...
نمی دانم خودم را کجا جا گذاشته ام، صداها و نواها در گوشهایم می پیچند .
به آنها نگاه می کنم، نه من نیستم! خیلی وقت است که دیگر نیستم...
به گمانم در یکی از خاطره ها جای ماند ه ام.
نگاهم را دقیقتر میکنم.
قانون زندگی شان انگار با مال ما فرق دارد
راه می روند و در حرکتند...
ولی کسی به قطار آنان سنگ نمی زند!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:58  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


راستی تا به حال پرنده ای بر شانه تان نشسته است؟
هیچ می دانستید زمانی ما انسانها پر می زدیم.
به چه دلیل پر زدن را کنار گذاشتیم.
می دانم ته دل همه شما غنج می زند برای پر کشیدن و به اوج رسیدن.
رسیدن به ته آسمان آبی.
نمی دانم ماجرا از کجا شروع شد.
آخر خیلی از پرنده ها هم دیگر پر نمی زنند.
شاید از یادشان رفته باشد.
اما ما که شعور داشتیم، می توانستیم تمرین کنیم تا پرواز از یادمان نرود.
حالا تنها حسرت به جای مانده است.
وقتی نگاه به آسمان آبی بالای سرمان می اندازیم.
مطمئنم دلتنگ می شویم.
کاش دوباره خدا بر شانه های ما دست می گذاشت، و دوبال زیبا را بر آنها می نشاند .
اما مانده ام چه بگوییم.
اینکه دو بال داشتیم ولی آبی بزرگ را بالای سرمان ندیدیم.
نمی دانم چه بگویم اگر از ما بپرسند بالهایت را چه کرده ای و کجا جای گذاشتی؟
دستی بر روی شانه هایم می کشم و جای خالی آن بالها را احساس می کنم.
و تنها می توانم بگریم و به خدا بگویم بالهایم را به من پس بده.
این بار امانت داری می کنم و هرگز آنها را نه جایی جای می گذارم و نه فراموش می کنم.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:39  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 

مثل یک شکارچی منتظر شکار یک لحظه از شادکامی بچه ها بودم.ظاهرا یک اتفاق غیرمنتظره افتاده بود که اینچنین دخترک را به وجد آورده ،دوست نداشتم با حضورم مزاحم احساس زیبایش شوم.با لنز زوم فقط این لحظه را در دوربین ثبت کردم...
پ .ن. بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می انداختند و قورباغه ها جدی جدی می مردند!(این مطلبو تو وبلاگ "بچه های هرات" خوندم و به دلم نشست، حالا چه ربطی به عکس بالا داره ، نمی دونم!)


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:7  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


شاید اگه کمی تلاش کنیم ، بتونیم اداشو در بیاریم!
شاید هم تلاش لازم نباشه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


تو این عکس عناصر بصری برام خیلی مهم بودخصوصا قسمت کوچکی از پنجره در قسمت راست و بالای صفحه...
سایه ها و خاکستریهای فام دار و...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:43  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


تلاشم این بود که در موزه هنرهای معاصر "سان پائولو" نوعی نگاه هنری به این فضا داشته باشم. بدون استفاده از امکانات فتوشاپ یا هر نرم افزار دیگری... با دوربین عکاسی و بدون استفاده از افکت ...!؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:58  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


مادربزرگ بود و نوه اش  ،همین!
در شهر بلو هوریزونته!
امروز ظهر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 3:6  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  | 


بعضی چیزها که خاص کشور ماست در دنیای خارج نه تنها شگفت انگیزه بلکه خیلی به آدم می چسبه!
 دیدن این فالگیر در شهر بزرگ سان پائولو و فهمیدن اینکه فال حافظ هم می گیره برام غیر قابل تصور بود.
از او خواستم فالم را بگیره و هیجان زده منتظر ماندم. برگه کوچکی به دستم داد به زبان پرتوگز بود.
چیزی از آن سر در نیاوردم. ولی تا رسیدن به هتل سعی در کشف این نوشته ها داشتم.
با کمک مترجم گوگل بالاخره معما برام حل شد. کمی وفت گیر بود . اینکه کلمات رو کنار هم ردیف کنی و بعد دوباره از تو گوگل دنبال ابیات حافظ باشی کار  مشکلی است. اما با پیدا کردن ابیات ،حالا این تصویر برام بسیار خاطره انگیزه...:
ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم
غم هجرانِ تو را چاره ز جايی بکنيم
دلِ بيمار شد از دست رفيقان مددی
تا طبيباش به سر آريم و دوايی بکنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط مسعود شجاعی طباطبایی  |