فضای جبهه اینجور که توغالب فیلمها نشون میدن نیست، واقعا نیست، یا اینطور که غلیظ تلفظ می کنند هم نیست، شوخی‌ و خنده از ارکان حضور در جبهه ها بود،تلاش‌ می‌کنم تا اونجا که بتونم بخشی از این شوخیها و اتفاقات طنزآمیز رو براتون بگم،شاید بتوانم به سهم خودم برای نسل سومیها که علاقمند به دونستن شرایط اون موقع هستند ،کاری انجام داده باشم.
عکس بالا مربوط به قبل از عملیات خیبر است (سال 62). دوکوهه  دیگر جا نداشت ، ما رو فرستادند به حاشیه!، به قول بچه ها برای جمع کردن پوکه یا ترکش!، نفر وسط منم (شرارت از سر و روم میباره طوریکه شهید نادری هنوز نتونسته جلوی خنده اش رو بگیره تا یه عکس جدی داشته باشیم!). درست حدس زدید،سمت راستم شهید نادری است با دو عصا که مدتی است نقاشی اش از رو ی دیوار خیابون قرنی ، کمی بالاتر از میدون فردوسی پاک شده!( بالاخره هر چیزی ظاهرا یه تاریخ مصرفی داره!)، نفر سمت چپی هم پای راستش از زانو به پایین با یه والمری دود شد ( به قول بچه ها قدم اولو تو بهشت گذاشت !) ، تو عکس معلوم نیست ولی اگه خوب دقت کنید بعد از خدا، اتکا به پای چپش داره ، اسم این عزیزو یادم رفته ، از تاریخ این عکس 25 سال می گذره، کمی به حافظه من هم حق بدین!
برق گرفتگی
شاید بچه های چادر ما از شلوغ ترین و شادترین بچه ها بودند، طوریکه از ماها دعوت می کردند بریم به سایر چادرها تا بقیه هم مستفیض بشوند و بهره ببرند. اما خیلی ها هم می دونستن که نباید تو چادر ما جانماز آب بکشند ، برای همین برای اینطور آدمها معمولا نقشه های جالب و جدیدی طرح می کردیم ، مسئول عملیات هم معمولا برادرحسین آران بود که از بچه های جانباز 70 درصد به بالاست و هنوز باهاش ارتباط دارم. یه روز خبر اومد یکی از بچه های عقیدتی داره میاد با بچه ها آشنا بشه ، به برادران گفتیم هدایتش کنن چادر ما، انشالله که هدایت بشه!، بالاخره بچه ها با سلام وصلوات این بنده خدا رو روانه چادر ما کردند،نقشه این بود با حرکت دست برادر آران همگی خشکمون بزنه !، انگار برق سه فاز گرفتتمون!، و با حرکت دست بعدی او دوباره به جریان بیفتیم ، خوب برادر گرامی با سلام و صلوات بر بالای چادر جای گرفت و هنوز جلسه معارفه شروع نشده بود که بچه ها با حرکت دست آران تو هر حالتی خشکشون زد، چند لحظه گذشت ، برادر میهمان حسابی جا خورد ولی حرکت حساب شده بعدی دست، احتمال هر گونه توطئه ای را زیر سوال برد!، اما تکرار این اتفاق باعث شد تا میهمانمان قبل از همه با صدای بلند بخندد، و یادم هست صدای خنده او آنقدر شیرین و شاد بود که باعث شد همگی با صدای خنده او بخندیم و کمی بعد از صداهای خنده هم روده بر شویم.
 بوسه ی ماهی
یک روز صبح زود از چادر بیرون زدم، دلم می خواست بروم کنار رودخانه ای که به فاصله کمی از کنار چادرمان می گذشت تا گذر آب را ببینم، کنار رودخانه نشستم ، ماهیها به زیبایی کنار پاهایم حرکت می کردند ،کمی که گذشت دیدم خودشان را به پروپای من می مالند، از این اتفاق متحیر شدم ، خدایا چه بر من گذشته بود که که ماهیانت اینطور بر اشرف مخلوقاتت بوسه می زدند، دست در آب بردم و یکی از بوسه زنندگان را با دست گرفتم ، بدون هیچ تلاشی در دستم جای گرفت ، به ذهنم رسید تا از این نعمت لایزال استفاده کنم ، و با تشکر از معبود به تندی ماهیهای دیگر را گرفتم و بر خاک انداختم ، به ذهنم رسید برای صبحانه بچه ها ماهی درست کنم!، تعداد که به حد کفایت رسید ، پیراهنم را پر کردم و با شتاب به چادر برگشتم ، فرصت کم بود ، به تندی و با شوق به آماده سازی برای پخت پرداختم ، رایحه خوش ماهی بچه ها را متوجه خود ساخت و کمی بعد همه بی صبرانه منتظر خوردن ماهی بودند، تعدادی دیگر از بچه ها ی سایر چادرها هم مشتاق بو دند تا تعارفی رد و بدل شود تا سهمی از این غذا در دل آنان هم جای بگیرد، با خوشحالی زایدالوصفی مشغول دیدن بچه ها شدم که با اشتهایی تمام این  خوراک را تقریبا می بلعیدند، بطوریکه با ایثار تمام خودم یک لقمه از این غذا نصیبم نشد ، ساعتی نگذشته بود که یکی از برادران در حالیکه به خود می پیچید از چادر بیرون زد، لحظاتی بعد بدنبال او سایر برادران هم از چادر بیرون زدند،  خدایا چه شده بود؟!، کمی بعد صدای آی دلم، وای دلم از هر گوشه ای شنیده می شد، بلافاصله بچه های امداد به یاری آمدند و علت این اتفاق را مسمویت اعلام کردند، و البته می توانید تصور کنید که عامل آن هم به زودی پیدا شد و آن کسی نبود جز من، بله ، من!، من به تنهایی دو دسته خودی را از پای درآورده بودم، خیلی زود معلوم شد که به دلیل آنکه شب گذشته در بالای رودخانه لشگر دیگری اطراق کرده بود و علی الطلوع به شست وشو مشغول شده بودند ، آب رودخانه از صابون اشباع شده بود و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
بيا اطراق كن در حومه كولاك چشمانم
و تشتی با خودت بردار،من همزاد بارانم
دلت را نيز راضي كن بيايد،جمعمان جمع است
كنار سفره گسترده ی شعر پريشانم