خاطرات جنگ به روایت تصویر/ کربلای یک

کوران جنگ...کربلای یک...
گفتم وای چه زخمی؟
خندید...فارغ از تمام دردهای زمینی!
یادم آمد که مدتهاست که این بدنهای رنجور حیثیت مرگ را به بازی گرفته اند...
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
اگه تو به من توجهی نداشتی، پس چرا دائم به یادت می افتم، به یاد دوری ات، به یاد زخمت...
خیلی وقتا به حرف دلم گوش ندادم. و اینها باعث شده از تو فاصله بگیرم. اما این تو بودی که دوباره چون من رو دوست داشتی، صدام زدی. من رو برگردوندی. و دوباره آهسته در گوشم گفتی:... شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم... و گفتم: آره، این تویی که من رو صدا میزنی و من چقدر از تو دورم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 21:16 توسط سید مسعود شجاعی طباطبایی
|
به نام خدایی که در همین نزدیکی است.