- معذرت می خواهم، شما هم خبرنگارید؟ می تونم کارت دعوتتان را ببینم که رویش چه نوشته؟
- بله ، معلوم است همانی که در کارت دعوت شما نوشته شده!!
- در کارت من نوشته شده ، گشایش نمایشگاه آثار" جانبازان اعصاب و روان".
- خوب، حالا چه می خواهی بگویی؟
- می خواهم بگویم پس کو؟ " حضور جانبازان"، اینجا فقط یک بیمار هست با لباس آبی آسایشگاه،که پشت پیراهنش با رنگ قرمز ودرشت نوشته شده "روان" ، با سر تراشیده ، ته ریشی سفید، با چشمانی سرخ، کفش هایی غمگین، جا دکمه هایی مردد میان باز شدن و بسته ماندن ...و در مجموع ، تنها و خالی! شما فکر نمی کنید به ما دروغ گفته اند؟ما که در حضور بیماران نیستیم؟
- راست می گویی ها، به این چیزهایی که گفتی دقت نکردم! من آمده ام راجع به آثارشان چیزی بنویسم، نه خودشان! مهم نیست، زیاد سخت نگیر ،
آره، سردبیر از من هم خواسته که راجع به کارهایشان بنویسم، بودن یا نبودنشان هم به نظرم فرقی نمی کند، یک آدم روانی چه حرفی برای گفتن دارد؟!

پ .ن.
 1- اگر حرفی برای گفتن ندارند، چطور نمایشگاه از آثارشان برپا می شود؟؟
2- حرفهای دیگری که بین این دو خبرنگار مطرح شد را اجازه بدهید ننویسم، چون احساس می کنم در این هوای گرم و تب دار زود فاسد می شود.
3- قد های رعنا ولی لاغرو رنجور، چهره هایی مغموم، مسخ شده به خاطر قرصهایی با دز بالا، بدنهایی که قابل کنترل نیستند و با یک اتفاق کوچک به رعشه می افتند، کابوس های همیشگی، خنده های تلخ ، همه را دوست دارند، اما انگار این روزها دیگر کسی حوصله دوست داشتن آنها را ندارد، بی حرف و ساکت، بی ادعا و عاشق، جامانده از سالهای جنگ و در انتظاریک نگاه از سوی ماه...
4- گفت هین اکنون چه می خواهی ، بخواه
   گفت فرما باد را ای جان پناه
   تا مرا زینجا به هندوستان برد
   بو که بنده کان طرف شد جان برد
   .....
   چون به امر حق به هندوستان شدم
   دیدمش آنجاو جانش بستدم
   .....
  آقا همه دوست دارند زودی به هندوستان بروند...
  5- ایام شعبانیه مبارک باد، دوست نداشتم در این ایام شاد کام عزیزان مخاطبم را تلخ کنم. من را ببخشید.