طره ی لیلی اگرم سر شکست
ساغر احساس جهان پر شکست
یاس سیه پوش عزادار بود
دست طمعکار ستم در شکست
کوچه نگاهش نگران بود و زخم
میکده یکباره سراسر شکست
می شکند بغض زمین و زمان
بغض علی، بغض پیمبر شکست
ساره و مریم، نگران یک طرف
سوی دگر ناله ی هاجر شکست
دست بقیع آمد و گل را گرفت
صبر وسکوت آمد و حیدر شکست
بیست و نهم فروردین نود
پ . ن.
1-استاد اکبر نبوی از عزیزان صاحب دلی است ، که یک ارتباط دلی به شکر خدا با ایشان دارم.آخرین بار ی که خدمتشان رسیدم، قبلش تلفنی قطعه ای شعر برایم خواند، تاب نیاوردم، گفتم اکبر جان اینطور نمی شود باید بیایم سراغت ، با اینکه تقریبا نزدیک به نیمه شب بود، رفتم ، تا هم خودش را ببینم و هم از حس معنوی آکنده در آن فضا بهره بگیرم، خلاصه جای همه بچه های اهل دل خالی، روراست دیوانه و مجنون عاقبت بیرون زدم.
2- حیف است گوشه ای ازنجوای عاشقانه او و دلش را اینجا نیاورم:
"چنان در خودت فرو رفته ای که میترسم بپرسم چه شده است. چند ساعت است گوشه نشسته ای و به یک نقطه خیره شدهای .پلک هم نمیزنی . ساعتهاست مراقب تو هستم . و همه وجودم خواستن شده است. می خواهم بدانم چه رخ داده که دیگر شانه های مرا قابل نمی دانی تا همچون همیشه سرت را بر آن بگذاری و برایم سخن بگویی. ذره ذره وجودم گرمای تو را طلب میکند و سینه ام از حالی که تو داری می سوزد ، گر میگیرد و زبانه هایش از چشمانم بر گونه هایم می چکد .تو را گریه می کنم. تو را میبارم. دلم گونه های بنفشه ای را می ماند که هیچ نقطه سپیدی بر آن نیست . از این در شگفتم که تو می دانی وقتی حال خوشی نداری، هزاران نوحه خوان غاشق درحرم وجود من دم می گیرند و مرا تا عمیق ترین دره های مصیبت و سوگ فرو می برند، می دانی که نشستن غبار هیچ دردی را بر پرتو روشن چشمهایت نمی توانم دید، می دانی که وقتی آه می کشی ، روح را از جسم من بیرون می کشی ، می دانی که قندیلهای خنده ات، همه آبشارهای شادی را برسینه ام می ریزد و... آنوقت ساعتها گوشه ای نشسته ای و کلامی نمی گویی.
**خدایا به او چه بگویم . من که نمی توانم زخم هیچ غمی را بر آبگینه دل او تحمل کنم، این لحظه های مصیبت زده را که درد از هر سوی آن را احاطه کرده است ، چگونه با او راز گویم. نه ! نمی توانم . او نباید در این رستاخیز غم و اندوه ، مرا همراهی کند. شانه اش طاقت این درد کوه سان را ندارد .آن شانه های مهربان و مخملین نباید با خار هیچ غمی زخم بردارد. قرار است روزگاری پله عروج من باشد. قرار است مرا از همه تعلقاتم برهاند و زنجیر های اسارت را از پا هایم بردارد . نه ! او نباید بداند.
*کاش حرفی می زد . کاش به چشمهای پرسشگرم نگاهی می انداخت . کاش مثل همیشه درون مشتاق مرا نسبت به خود می دید.
**می دانم . چرا مرا اینقدر از خودت دور می دانی . کاش می دانستی که همین چند ساعت، چند قرن بر من گذشته است. کاش می دانستی که می خواهم دانه دانه اشکهای گرمت را بگیرم و تا اوج عشق زلالت بالا بیایم.
*چه باید بکنم . کدام فرشته آرامشی به ذهن مغشوش من تمرکز می دهد تا راه چاره ای بیابم؟ کدام نسیم مهربانی شراب روح او را در جامم خواهد ریخت تا تکلیف خویش بدانم.
**همه روح و هستی من، سالهاست در جام توست. همان روز اول تمام مرا نوشیدی . این من که روبروی تو نشسته است یک هستی تکرار شده است. من در تو تکرار شده ام. در تو ضرب شده ام. اکنون تو حاصل این تکرار را می بینی . اما با چهره ای خسته و خرد. با دلی سرشار از مصیبت. نمی دانم شاید آماده خداحافظی می شوم.
*خداحافظی؟ نه ! این بیرحمی است، او نباید به این زودی برود. قرارمان این نبود. من هنوز از وجود او یک جام کامل برنگرفته ام . پیمان بسته بودیم وقتی که من آماده شدم، هر دو معراج هم باشیم و با هم سفر کنیم.
**کاش می دانست که من باید بدون او سفر کنم . تقدیرم چنین است . تنها آمده ام و تنها باید بروم . او راست می گوید پیمان بسته بودیم با هم برویم ولی آن موقع از یک عشق تازه پاگرفته داغ بودیم. و بوسه های گرمی که از لبهای مشتاق و تشنه خویش بر می گرفتیم بر داغی این عشق تازه پا می افزود و هماغوشی های مکرر و مدهوش کننده ، قرار از کفمان می ربود.
*خدایا کجا شد آن لحظه های ناب با هم بودن. سکری که در یک بوسه عاشقانه تو بود، مرا از همه شرابهای عالم بی نیاز می کرد. شاید تو یادت رفته باشد ولی همیشه با من است آن غروب طلایی را. تو کلاف گیسوان خود را بر شانه های آسمان ریخته بودی و شمیم خودت را در ذرات هستی من پخش کرده بودی. من بر سینه ی تو سر نهاده بودم و تو با گبرگ دستانت گونه های گرگرفته مرا نوازش می دادی. در آن لحظات ، انگار تکه های غم از زوایای پنهان وجودم کنده می شد و من خود را درخلوت آغاز آفرینش می دیدم. سکوت بود ورامشگری عاشق، ترانه چشمهای بهاری غریب را در گوشهای دلم نجوا می کرد. با اینهمه فرشتگان گرد من و تو حلقه زده بودند، و با موسیفی ناشناخته هستی، نغمه شور آفرین خلقت را در چشم من و تو می خواندند.
**وقتی با خدا نجوا می کند، من مثل گذشته ها هوایی می شوم. نمی دانم چه شده است که می پندارد من گذشته های خوش با او بودن را فراموش کرده ام .اگر بیشتر از او به یاد آن دورهای نزدیک ، و این نزدیک های دور نباشم ، کمتر از او نیستم . من هم آن غروب زرفام را که شانه های زخمی و مجروح او پناه و تکیه گاه سر رنجورم بود و من درآرامش سینه او همه طوفانهای اندوه و مصیبت را فراموش می کردم، در خاطرم زنده دارم . آخر مگر می شود از یاد برد که تا همین لحظه های نزدیک تر از نزدیک ، موهای آشفته ام را دستان حریر گون او در هم می بافت و هر از گاه چشمهایم را با بوسه های عاشقانه نوازش می داد.
*اگر داغ این جدایی بر وجودم شلاق بکشد ، باید ایمان بیاورم که شب دیجور تنهایی آغاز شده است و من ناچارخواهم بود در مرزهای مرگ و نیستی به سان خوابگردی پریشان دل و آشفته حال، به شمارش ثانیه هایی مشغول شوم که هر کدام با عمر زمین و زمان برابری می کند. اگر چنینام می خواهی برو! مگر می شود داغ یک جهان شقایق سرخ جامه، بنفشه وجود آدمی را در مشت بگیرد و انسان به آینده عافیتی خام و کوردل بسپارد؟ آینده ای که هیچ تصویر روشنی از آن در دست نیست. بگذار راحت و صریح بگویم ، آینده بی تو بودن را سه طلاقه کردم و اگر تو نباشی هیچ قدرتی نمی تواند جلوی رفتن مرا بگیرد.
** وقتی تقدیر بر رفتن باشد و جاده را برای عبورمهیا کرده باشند، این تن خسته را باید وانهاد ورفت. بارها خودش گفته بود که "رفتن " " نشانه " زنده" بودن است و " ماندن" نشانه مرگ. رود ی که خود را در بستر خاک رها می کند و به شوق دریا ، سوزان ترین کویرها را مشتاقانه پشت سر می گذارد، با " هجرت" خود، حیات می بخشد و به هر کجا می رود شوری از رستن و شکفتن برپا می کند و دشت سترون را بارور می سازد و سکوت مرموز آن را در هلهله پرنده های شاد و سرخوش گم می کند. اما اگر همین رود، سبزه زاری مدهوش کننده را منزل بگیرد و از رفتن باز ماند، چندی کمتر از خواب یک گل، می گندد و بو می گیرد وجذبه رازآمیز زندگی بخش خود را از دست می دهد. زیبایی قصیده بلند زندگی در آن است که بیت آخرش تکراربیت نخست آن است: "تولد". ما می رویم و بایدمان رفت، اما رمز بلند و شگفت این رفتن ، زایش مکرری است که در آن باید با چشمی پاک در نگریست . درواقع ، مرگ دریچه ای است جدید بر یک زندگی جدید. معبری است به حیات بازپسین . آخرین پله نردبان"عروج" است.
*آری اینهمه را با تو گفته بودم. از عمر شهاب گون آدمی.از کوتاهی نیلوفرانه حیات مادی . اما صادقانه می گویم که هیچگاه در خاطرم نمی گذشت که روزی با این واقعیت روبرو شوم که تو بخواهی بروی و طوفان مرگ، گلبرگهای زندگی تو را درهم بپیچد و من سیاووش خوان رفتن جان از جسم ناتوان و بی رمق خود باشم. وقتی تو نباشی سیاهی شب را ماوا خواهم گزید و دردورترین نقطه کهکشان راه شیری برای خویش دیری خواهم ساخت و روز تا روز، بت یاد تو را نماز خواهم گذارد. نمازی که روح همه گیاهان در آن متبلور است و شمیم تو را در همه ذراتم پخش می کند. همیشه برآن بوده و هستم که خدا در هیچ چیزی جز تو تبلور ندارد. وقتی خدا جهان را هستی می بخشید، خواست تا تصویری از خویش بر جای گذارد ، تو را برگزید. به همین خاطر است که می گویم در نبود تو ، هیچ سجده گاهی نمازی را که جز به یادت خوانده شود نمی پذیرد و هیچ محرابی جان را در پیشگاه عشق نخواهد برد. پس ! به من حق می دهی که "عشق" را در حضور "معشوق " نماز کنم و سجده ام را خاکپای "عشق" بگیرم.
وقتی که رفتی، هرگاه خواستی از من نشان بگیری، از ستارگان بپرس "معبد عاشق عزادار" کجاست، مرا در آنجا خواهی دید و رد پای من بر پیشانی همه ستاره ها باقی است ."
3- به سراغ عزیز دلم استاد اکبر نبوی به این آدرس بروید تا دریابید معنای واقعی عشق را...:
http://www.akbarnabavi.blogfa.com