خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات رمضان / سعید صادقی


محور عملیاتی پاسگاه زید، تیر ماه 1361، در عملیات رمضان و در گرمای شدید شلمچه، رزمنده ای پیکر پاک یک شهید را در آغوش گرفته و برای انتقال به پشت جبهه می برد.
به راستی نوشتن از شهدا سخت دشوار است ، چگونه می توان سِّر آفتاب تابان را در کلمات جستجو کرد، عقل در می ماند و تنها عشق است که معنای بانگ الرّحیل را معنا می کند، باید رفت، عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو، و عقل و عشق را خدا آفرید تا انسان با انتخاب میان این دو معنا شود.
صبح شد و قافله ی عشق عازم سفر به عرش ملکوت شد، خدایا ، چگونه تو باب رحمت خاص را بر آنان گشودی؟، راهی که این قافله پیمود ، تنها از عشق برمی خیزد و بانگ الرّحیل در صبح و از کربلا متجلی می شود، به راستی این راحلان کاروان نور به کدامین دعوت لبیک گفتند؟ به حرف عاقلان که می گفتند بمان وقعی نگذاشتند و به امام (ره) لبیک گفتند ، زیرا امام عاشقان، به درستی واژه ی عشق را برای آنان معنا کرده بود و باب شیدایی را بر مشتاقان لقای حق نشان داده بود. از این رو بود که سینه ها سرشار از آسمان عشق شد، و قلب ها چون چشمه ی خورشید جوشید.
یاران امام شتاب کنید که ما همگی مسافریم و کربلا در این زمان انتظار می کشد تا خود را از دام وابستگی های دنیای فانی جدا کنید و زنجیر اسارت خاک را از پا بگشایید و در رکاب امام عشق قرار گیرید...
در عکس، شیر مردی از قافله ی عشق را ببین که چگونه مسافر این دیار را در آغوش گرفته است، انگار ملائک بالهای خود را در زیر پیکر پاک شهید گسترانده اند و همگی به کمک آمده اند تا سبک بالی عاشق را درلیلة القدرعملیات رمضان به دست قافله سالار و امام شهدا برسانند، این جاذبه ی عشق است که قطرات خون امام خود را در گذر زمان همچون ستارگان در دل کهکشان پاشیده است و ره جویان عشق ، چه زیبا این مسیر را دریافتند و راه قبله ی نور را با کلمات امام راحل فهمیدند و قدم در وادی شهادت گذاشتند. ای هم سفران معراج حسین، شما برگزیدگان تاریخ خدایید و از این روست که حسین شما را در معراج عشق پذیرفته است.راز این انتخاب را کسی خواهد فهمید تا بال در بال کبوتران حرم اُنس بیفکند و چه زیبا توانستید در این معنا غوطه ور شوید.کلام برای درک این معنا عاجز است و بازکننده ی این راز، تنها سکوت است و نه کلام.
پ .ن.
1- عملیات رمضان با رمز یا صاحب الزمان ادرکنی در محور شرق بصره انجام شد، صدام پس از اشغال خرمشهر ، قصد داشت جنگ را خاتمه داده و امتیاز خرمشهر را برای خود نگهدارد. از سوی دیگر فرماندهان ایرانی با اطلاع از این قصد بر آن شدند تا با فتح منطقه‌ای از خاک عراق و گرفتن امتیاز اراضی، پایان عادلانه‌ای به جنگ بدهند. به این ترتیب عملیات «رمضان» در چهار محور و پنج مرحله از سوی فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی ایران طراحی شد.
2- شهید آوینی می فرماید:" آری آن قافله ، قافله ی عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه ی تاریخ.هجرت مقدمه ی جهاد است و مردان حق راهرگز سزاوار نیست که راهی جز این در پبش گیرند...می گویند که گناه کاران رانمی پذیرند؟ آری، گناه کاران را در این قافله راهی نیست...اما پشیمانان را می پذیرند.آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین است، که او سر سلسله ی خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در این برهوت گم گشتگی وامی ماند."
3- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی است.

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات بدر/ محمد حسین حیدری


هورالعظیم، جزیره مجنون/اسفند 1363/ پیکر پاک شهید غلامرضا نامدار محمدی توسط امدادگران به پشت جبهه منتقل می شود. او عکاس مجله ی امید انقلاب بود که در منطقه عملیاتی بدر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته و به شهادت رسیده است.

کبوتران جلد حرم عشق را ببین که چه عاشقانه در پی معبود خویش به وصال رسیدند.چگونه می توان کبوتر را از پرواز نهی کرد، او تنها پرواز می داند . مگر می توان برای رسیدن به معشوق از جان نگذشت ، جان برای عاشق، بهایی ناچیز است. برای دیدار عزیزترین موجود عالم هستی هدیه ای ناقابل است. در اینجا قافله ی نور چه زیبا راه کربلا را یافته و در جستجوی اسرار حق در سرخی شفق و در افق خونین عاشورا در رکاب امام عشق به شهادت رسیده است. بگذار اسرار حق فاش شود تا بدانند آن که مسجود ملائکه است، حسین است و آدم را ملائک از آن حیث که واسطه ی خلقت حسین است سجده کردند.

بعد از هزار و چهارصد سال ، چگونه راهیان کربلا ، شیدا و عاشق ، شفق را دیدند و به خون نشستند تا بگویند کربلا همچنان زنده است و عاشورا در قلب زمان همچنان می تپد. 

جلوه ی عشق و ایمان در چشم بسیجیان نور بود و نور...، و زمین تنها بهانه ای برای آسمانیان بود تا از آن گذر کنند و در پرواز به عرش، آسمان را به زمین بدوزند. 

برادر شهیدم غلامرضا ، دلم می خواست در کنارت بودم، عزیز دلم من زندگی را در شهادت تو می بینم، چه حکمتی امام (ره) معلم بزرگ انقلاب به تو آموخت که تو اینچنین مقصد را در سفر آسمانی و در طواف شمس عالم هستی یعنی سالار شهیدان کربلا یافتی؟

چگونه خود را از زنجیر جاذبه های نفسانی خاک آزاد کردی و در زمان و مکان هجرت کردی تا به قافله ی سال شصت و یکم هجری رساندی؟ و در رکاب امام عاشقان به شهادت رسیدی؟ 

پ . ن. 
1-عزیزم در متن تاریخ بنگر، مبادا غافل شوی، کربلا همچنان ما را به خود می خواند و دلهای مشتاق همچون کبوتران جلد حرم ، در هوای کربلا پر می کشند. کافیست به ندای دلت گوش کنی، اینجا غافله ی نور است و آنسوتر ،در افق ظلمت، قدس در اسارت شیطان است، به راستی چه زیبا گفت معلم عشق زمان ما که راه قدس از کربلا می گذرد. آماده باش عزیز دلم، به صدای " هل من ناصر " امام خود گوش بده و مقصد را دریاب. تو هم می توانی مسافر آسمانی غافله عشق باشی!

2- گل واژه های این مطلب همگی از شهید بزرگ سید مرتضی آوینی است که چه زیبا گفت:"نه، زمان بر هیچ کس وفا نمی کند. اما با این همه ، زمان بر عاشورا مانده است و تو، چه امروز و چه دیروز و چه هزار سال دیگر، یا باید که در قبیله ی شیطان داخل شوی و به لشگر یزید بپیوندی، و اگر نه، مرد باشی و در خیل اصحاب حسین علیه السلام پنجه در پنجه ی ظلم در افکنی و تا پای خون و جان بایستی."


خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات رمضان/ علی فریدونی


محور پاسگاه زید / 27 تیر 1361 / نیمه  شب یکشنبه 27 تیرماه، گردان های در گیر در مرحله دوم عملیات رمضان به دلیل گذشت زمان و نزدیک شدن صبح، از تعدای از نیروهای داوطلب می خواهند که از میدان مین پیش رو سریع تر گذر کرده و معبری برای عبوردیگر رزمندگان باز کنند. از میان 150 نفر داوطلب به 20 نفر از آنان اجازه ی ورود به میدان مین داده می شود و اغلب این 20 نفر نیز به شهادت رسیدند.

بعد از رفتن شما سخت تنها شدیم، همه حرفهایمان رنگ و بوی دلتنگی به خود گرفت،ای فرشته های خفته بر میدان مین، ای خدایان شجاعت و عشق،  این درد فراق را تنها می توانم به آسمان در دل شب بگویم و در میان ستاره ها به جستجوی شما بر خیزم، این روزها از هجر فراغ شما،تنها می توانم دلتنگی هایم را به چهار دیواری گلزار شهدا بگویم، بعد از رفتن شما چقدر زخم زبان شنیدیم،زخم ها تنها در دلمان باز شد، چه زود بسیجی گمنام شد ، مگر شما جاده ی زندگی شان را هموار نکرید، معبرهای آتشین را به جان نخریدید، تا مدلهای بیشمار بی ام و و بنز و پرادو در شهر جولان دهند و در ویلاهای کنار دریاشان با سگانشان رژه مرگ بروند، ، چه زود فراموشتان کردند، هنوز سخت است باور کنم هشت سال دفاع مقدس به سخره گرفته می شود، چقدر دوست دارم بر آن خاکی که خفته اید سجده کنم و عشق را در دانه های داغ شن های محور زید جستجو کنم...
پ . ن.
1- امروز نهم اردیبهشت ماه مصادف است با هفتادو پنجمین سالگرد تولد امیر پارسای ارتش اسلام، شهید حسن آبشناسان، یاد و خاطره اش گرامی باد با ذکر یک صلوات...برای دانلودکتاب " شیر صحرا" لقبی که مردم دشت عباس  و رزمندگان دفاع مقدس به او داده بودند اینجا را کلیلک کنید.(زندگینامه
شهید حسن آبشناسان)
2- شهادت شهید آوینی در میدان مین: كم كم از آنچه در بيابان است رو بر مي گرداند... آسمان فكّه آبي است با ابر هاي پرپشت... نور در ميانشان تلالو مي كند...
باد بهار با خودش رايحه اي براي دشت مي آورد... سيّد مرتضي بو مي كشد... عميق بو مي كشد...
ناگهان غمي بر دلش مي نشيند... روزي بود كه اين دشت پر از سر و صدا بود... بر آنهايي كه اينجا گرفتار شده بودند چه گذشت...
فكّه اسير شده بود... نمي شد رهايش كرد...
فكّه ماند بي آنكه راهي براي بازگشت پيدا شود... رزمندگان ماندند و از تشنگي مردند... از عطش... سيّد مرتضي جرعه اي از قمقمه آب نوشيد... شور بود! ... مرتضي تعجّب كرد!... به زمين انداختش... چشم هايش را بست... سرش گيج رفت...كسي در ذهنش فرياد كشيد:
* ياااااااااا علي..... !!! *
مرتضي قدم آخر را محكم تر از هميشه برداشت!...
پايش را روي مين والمري گذاشت... ضامن رها شد... دشت صداي انفجار را شنيد... سيّد مرتضي بر زمين افتاد... يك لحظه آسمان را نگاه كرد... لبهايش را به داخل كشيد و با زبان خيسشان كرد و... چشم هايش را بست...
4- لحظاتی قبل دوست همرزمم آقای سعید رمضانعلی که  در عملیات بدر در یک دسته بودیم، به اطلاعم رساند که حاج محمود کلهر نیز که در همان عملیات با او بودیم (وی در عملیات والفجر هشت دوچشم خود را از دست داد و مجروح شیمیایی هم بود) به ملکوت اعلا شتافت، خیلی دلتنگم و پریشان:

یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون است به دل‌هامان
فریاد و فغان دارد، دردى‌کش میخانه

هر سوى گذر کردم، هر کوى‌ نظر کردم
خاکستر و خون دیدم؛ ویرانه به ویرانه

افتاده سرى سویى، گلگون شده گیسویى
دیگر نبود دستى تا موى کند شانه

ای وای که یارانم، گل‌های بهارانم
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه

3- برای دیدن عکس در ابعاد بزرگتر اینجا را کلیک کنید.


نذر نام آسمانی زهرا ( س )/ شعر از استاد اکبر نبوی

طره ی لیلی اگرم سر شکست
ساغر احساس جهان پر شکست

یاس سیه پوش عزادار بود
دست طمعکار ستم در شکست

کوچه نگاهش نگران بود و زخم
میکده یکباره سراسر شکست

می شکند بغض زمین و زمان
بغض علی، بغض پیمبر شکست

ساره و مریم، نگران یک طرف
سوی دگر ناله ی هاجر شکست

دست بقیع آمد و گل را گرفت
صبر وسکوت آمد و حیدر شکست
بیست و نهم فروردین نود

پ . ن.
1-استاد اکبر نبوی از عزیزان صاحب دلی است ، که یک ارتباط دلی به شکر خدا با ایشان دارم.آخرین بار ی که خدمتشان رسیدم، قبلش تلفنی قطعه ای شعر  برایم خواند، تاب نیاوردم، گفتم اکبر جان اینطور نمی شود باید بیایم سراغت ، با اینکه تقریبا نزدیک به نیمه شب بود، رفتم  ، تا هم خودش را ببینم و هم از حس معنوی آکنده در آن فضا بهره بگیرم، خلاصه جای همه بچه های اهل دل خالی، روراست دیوانه و مجنون عاقبت بیرون زدم.

2- حیف است گوشه ای ازنجوای عاشقانه او و دلش را اینجا نیاورم:
"چنان در خودت فرو رفته ای که می­ترسم بپرسم چه شده است. چند  ساعت است گوشه نشسته ای و به یک نقطه خیره شده­ای .پلک هم نمی­زنی . ساعتهاست مراقب تو هستم . و همه وجودم خواستن شده است. می خواهم بدانم چه رخ داده که دیگر شانه های مرا قابل نمی دانی تا همچون همیشه سرت را بر آن بگذاری و برایم سخن بگویی. ذره ذره وجودم گرمای تو را طلب می­کند و سینه ام از حالی که تو داری می سوزد ، گر می­گیرد و زبانه هایش از چشمانم بر گونه هایم می چکد .تو را گریه می کنم. تو را می­بارم. دلم گونه های بنفشه ای را می ماند که هیچ نقطه سپیدی بر آن نیست . از این در شگفتم که تو می دانی وقتی حال خوشی نداری، هزاران نوحه خوان غاشق درحرم وجود من دم می گیرند و مرا تا عمیق ترین دره های مصیبت و سوگ فرو می برند، می دانی که نشستن غبار هیچ دردی را بر پرتو روشن چشمهایت نمی توانم دید، می دانی که وقتی آه می کشی ، روح را از جسم من بیرون می کشی ، می دانی که قندیلهای خنده ات، همه آبشارهای شادی را برسینه ام می ریزد و... آنوقت ساعتها گوشه ای نشسته ای و کلامی نمی گویی.

**خدایا به او چه بگویم . من که نمی توانم زخم هیچ غمی را بر آبگینه دل او تحمل کنم، این لحظه های مصیبت زده را که درد از هر سوی آن را احاطه کرده است ، چگونه با او راز گویم. نه ! نمی توانم . او نباید در این رستاخیز غم و اندوه ، مرا همراهی کند. شانه اش طاقت این درد کوه سان را ندارد .آن شانه های مهربان و مخملین نباید با خار هیچ  غمی زخم بردارد. قرار است روزگاری پله عروج من باشد. قرار است مرا از همه تعلقاتم برهاند و زنجیر های اسارت را از پا هایم بردارد . نه ! او نباید بداند.

*کاش حرفی می زد . کاش به چشمهای پرسشگرم نگاهی می انداخت . کاش مثل همیشه درون مشتاق مرا نسبت به خود می دید.

**می دانم . چرا مرا اینقدر از خودت دور می دانی . کاش می دانستی که همین چند ساعت، چند قرن بر من گذشته است. کاش می دانستی که می خواهم دانه دانه اشکهای گرمت را بگیرم و تا اوج عشق زلالت بالا بیایم.

*چه باید بکنم . کدام فرشته آرامشی به ذهن مغشوش من تمرکز می دهد تا راه چاره ای بیابم؟ کدام نسیم مهربانی شراب روح او را در جامم خواهد ریخت تا تکلیف خویش بدانم.

**همه روح و هستی من، سالهاست در جام توست. همان روز اول تمام مرا نوشیدی . این من که روبروی تو نشسته است یک هستی تکرار شده است. من در تو تکرار شده ام. در تو ضرب شده ام. اکنون تو حاصل این تکرار را می بینی . اما با چهره ای خسته و خرد. با دلی سرشار از مصیبت. نمی دانم شاید آماده خداحافظی می شوم.

*خداحافظی؟ نه ! این بیرحمی است، او نباید به این زودی برود. قرارمان این نبود. من هنوز از وجود او یک جام کامل برنگرفته ام . پیمان بسته بودیم وقتی که من آماده شدم، هر دو معراج هم باشیم و با هم سفر کنیم.

**کاش می دانست که من باید بدون او سفر کنم . تقدیرم چنین است . تنها آمده ام و تنها باید بروم . او راست می گوید پیمان بسته بودیم با هم برویم ولی آن موقع از یک عشق تازه پاگرفته داغ بودیم. و بوسه های گرمی که از لبهای مشتاق و تشنه خویش بر می گرفتیم بر داغی این عشق تازه پا می افزود و هماغوشی های مکرر و مدهوش کننده ، قرار از کفمان می ربود.

 *خدایا کجا شد آن لحظه های ناب با هم بودن. سکری که در یک بوسه عاشقانه تو بود، مرا از همه شرابهای عالم بی نیاز می کرد. شاید تو  یادت رفته باشد ولی همیشه با من است آن غروب طلایی را.  تو کلاف گیسوان خود را بر شانه های آسمان ریخته بودی و شمیم خودت را در ذرات هستی من پخش کرده بودی. من بر سینه ی تو سر نهاده بودم و تو با گبرگ دستانت گونه های گرگرفته مرا نوازش می دادی. در آن لحظات ، انگار تکه های غم از زوایای پنهان وجودم کنده می شد و من خود را درخلوت آغاز آفرینش می دیدم. سکوت بود ورامشگری عاشق، ترانه چشمهای  بهاری غریب را در گوشهای دلم نجوا می کرد. با اینهمه فرشتگان گرد من و تو حلقه زده بودند، و با موسیفی ناشناخته هستی، نغمه شور آفرین خلقت را در چشم من و تو می خواندند.

**وقتی با خدا نجوا می کند، من مثل گذشته ها هوایی می شوم. نمی دانم چه شده است که می پندارد من گذشته های خوش با او بودن را فراموش کرده ام .اگر بیشتر از او به یاد آن دورهای نزدیک ، و این نزدیک های دور نباشم ، کمتر از او نیستم . من هم آن غروب زرفام را که شانه های زخمی و مجروح او پناه و تکیه گاه سر رنجورم بود و من درآرامش سینه او همه طوفانهای اندوه و مصیبت را فراموش می کردم، در خاطرم زنده دارم . آخر مگر می شود از یاد برد که تا همین لحظه های نزدیک تر از نزدیک ، موهای آشفته ام را دستان حریر گون او در هم می بافت و هر از گاه چشمهایم را با بوسه های عاشقانه نوازش می داد.

*اگر داغ این جدایی بر وجودم شلاق بکشد ، باید ایمان بیاورم که شب دیجور تنهایی آغاز شده است و من ناچارخواهم بود در مرزهای مرگ و نیستی به سان خوابگردی پریشان دل و آشفته حال، به شمارش ثانیه هایی مشغول شوم که هر کدام با عمر زمین و زمان برابری می کند. اگر چنین­ام می خواهی برو! مگر می شود داغ یک جهان شقایق سرخ جامه، بنفشه وجود آدمی را در مشت بگیرد و انسان به آینده عافیتی خام و کوردل بسپارد؟ آینده ای که هیچ تصویر روشنی از آن در دست نیست. بگذار راحت و صریح بگویم ، آینده بی تو بودن را سه طلاقه کردم و اگر تو نباشی هیچ قدرتی نمی تواند جلوی رفتن مرا بگیرد.

** وقتی تقدیر بر رفتن باشد و جاده را برای عبورمهیا کرده باشند، این تن خسته را باید وانهاد ورفت. بارها خودش گفته بود که "رفتن " " نشانه  " زنده" بودن است و " ماندن" نشانه مرگ. رود ی که خود را در بستر خاک رها می کند و به شوق دریا ، سوزان ترین کویرها را مشتاقانه پشت سر می گذارد، با " هجرت" خود، حیات می بخشد و به هر کجا می رود شوری از رستن و شکفتن برپا می کند و دشت سترون را بارور می سازد و  سکوت مرموز آن را در هلهله پرنده های شاد و سرخوش گم می کند. اما اگر همین رود، سبزه زاری مدهوش کننده را منزل بگیرد و از رفتن باز ماند، چندی کمتر از خواب یک گل، می گندد و بو می گیرد وجذبه رازآمیز زندگی بخش خود را از دست می دهد. زیبایی قصیده بلند زندگی در آن است که بیت آخرش تکراربیت نخست آن است: "تولد". ما می رویم و بایدمان رفت، اما رمز بلند و شگفت این رفتن ، زایش مکرری است که در آن باید با چشمی پاک در نگریست . درواقع ، مرگ دریچه ای است جدید بر یک زندگی جدید. معبری است به حیات بازپسین . آخرین پله نردبان"عروج" است.

*آری اینهمه را با تو گفته بودم. از عمر شهاب گون آدمی.از کوتاهی نیلوفرانه حیات مادی . اما صادقانه می گویم که هیچگاه در خاطرم نمی گذشت که روزی با این واقعیت روبرو شوم که تو بخواهی بروی و طوفان مرگ، گلبرگهای زندگی تو را درهم بپیچد و من سیاووش خوان رفتن جان از جسم ناتوان و بی رمق خود باشم. وقتی تو نباشی سیاهی شب را ماوا خواهم گزید و دردورترین نقطه کهکشان راه شیری برای خویش دیری خواهم ساخت و روز تا روز، بت یاد تو را نماز خواهم گذارد. نمازی که روح همه گیاهان در آن متبلور است و شمیم تو را در همه ذراتم پخش می کند. همیشه برآن بوده و هستم که خدا در هیچ چیزی جز تو تبلور ندارد. وقتی خدا جهان را هستی می بخشید، خواست تا تصویری از خویش  بر جای گذارد ، تو را برگزید. به همین خاطر است که می گویم در نبود تو ، هیچ سجده گاهی نمازی را که جز به یادت خوانده شود نمی پذیرد و هیچ محرابی جان را در پیشگاه عشق نخواهد برد. پس ! به من حق می دهی که "عشق" را در حضور "معشوق " نماز کنم و سجده ام را خاکپای "عشق" بگیرم.

وقتی که رفتی، هرگاه خواستی از من نشان بگیری، از ستارگان بپرس "معبد عاشق عزادار" کجاست، مرا در آنجا خواهی دید و رد پای من بر پیشانی همه ستاره ها باقی است ."
3- به سراغ عزیز دلم استاد اکبر نبوی به این آدرس بروید تا دریابید معنای واقعی عشق را...:
http://www.akbarnabavi.blogfa.com

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای پنج/ علی فریدونی


لحظه ی عروج یک بسیجی و شهادت او در آغوش یک امداگر،او در هنگامه ی عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش خمپاره جراحت سختی برداشت و علی رغم تلاش های علی اسلام دوست که تلاش کرد او را با کمک های اولیه زنده نگه دارد ، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
اما نکته ای که برای من حائز اهمیت است، لطف خدا و اخلاص علی فریدونی در ثبت این تصویر فوق العاده است، من هیچگاه در برجسته ترین تابلوهای مذهبی غرب خصوصا در سبک رمانتیسم صحنه ای به درخشانی این عکس نیافتم. نگاه شهید وامدادگر به آسمان، گویی عوالم روحانی را نشان می دهد که در حقیقت دین، در مسیر رسیدن به زیباترین درجه الهی محقق شده است. نوری که درست در پشت این دو عزیز دیده می شود  معنویت عکس را مضاعف می کند. گویی همه عناصر به گونه ای گرد هم آمده اند که فقط نظاره گر نگاه دو عزیز در عرصه دفاع مقدس باشی! خدایا این چه حسی بود که در فضای جبهه های حق علیه باطل جاری و ساری بود که کلمات عاجز از بیان این حقیقت ناب هستند. علی فریدونی خود را مدیون انقلاب اسلامی، امام و رهبری می داند، بنابر این حقیقتی که او در عکس های درخشانش به ثبت رساند، حقیقتی است که اولا در وجود او عینیت یافته است و باید نه در عوالم انتزاعی بلکه در وجود انسان هایی جستجو کرد که به خلیفه اللهی مبعوث شده اند.
پ .ن.
1- در آموزه های اسلام ، انسان مسافری است که با شتاب و تلاش در حال سیر و سفر است و پایان سیر او نیز ملاقات با خداوند است ،  در این صورت حرکت او سیری است عمودی و طولی یعنی تکاملی و ملکوتی نه سیری افقی و اقلیمی زیرا خداوند در منطقه و جایگاه ویژه نیست، بلکه انسان به هر سو که روی آورد چهره به سوی خدا کرده است. در طول دفاع مقدس ، ما شاهد شتابی در جهت رسیدن به قرب الهی و بالاترین مدارج الهی بودیم ، که شاید این تصاویر تنها گوشه ای از این رویداد بزرگ را نشان می دهند.
2- پیامبر اکرم(ص) :از افرادي كه وارد بهشت مي شوند هيچكس آرزوي بازگشت به دنيا را ندارد گر چه تمام آنچه در زمين است از آنِ وي شود، مگر شهيد كه او به سبب كرامتي كه در شهادت مي بيند آرزو می کند به دنیا برگردد و دهها مرتبه در راه خدا کشته شود.صحیح بخاری - ج ۴ -  ص ۲۶
3- برادر بسیجی و جانبازم احمد حسینی در صبحی صادق خوابی دیده بود و می گفت: شهید همت را دیده است که می گفت: "اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،پاشو بیا!بچه های بسیج این جا خیلی منتظر هستند."، چه افتخار بزرگی است برای ما که در آن مکتبی هستم که تو در آن بودی : بسیج...، امام راحل بی دلیل نبود که فرمودند: "بسیج مدرسه عشق است".
4- اما اشاره ای هم به وضع موجود ضروری است، ببینید شهید آوینی چگونه وضعیت فروپاشی نظام های مبتنی بر اسلام آمریکایی نظیر مصر، اردن، تونس،یمن ، لیبی و ... را پیش بینی کرده بودند، چنانچه فرمودند:" انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت، و از این پس تا آنگاه که شمس ولایت از افق حیثیت کلی وجود انسان سر زند و زمین و آسمان به غایت خلقت خویش واصل شوند، آخرین مقاتله ی ما- به مثابه سپاه عدالت – نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است، که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپاتر است. اگر چه این یکی نیز ولو" هزار ماه " باشد به یک "شب قدر" فرو خواهد ریخت و حق پرستان و مستضعفان وارث زمین خواهند شد.

خاطراتي از شهيد محمدابراهيم همت

به نام خدایی که در همین نزدیکی است

با اهدای سلام

یکی از دوستان نظر خصوصی گذاشته بود مبنی بر اینکه چرا وبلاگت شده حدیث نفست!
کمی تامل کردم دیدم من به عشق شهدا این وبلاگ را باز کردم، ولی دائم از عکسها و خاطرات شخصی ام می گویم...
من که می دانم هیچم! می خواستم مدتی چیزی ننویسم، اما مگر می شود...!از شهدا یاد نکرد...
در مقابل شهدا، ایثارگران، جانبازان، آزادگان و...شرمنده ام...از لطف دوست عزیزم و تذکر بجایش هم صمیمانه ممنونم...
خاطراتی از شهید همت:
)به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد مي‌شد. سلام و احوال‌پرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. با آن قيافه‌ي عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.»
و راهش را گرفت و رفت.

2) روز سوم عمليات بود. حاجي هم مي‌رفت خط و برمي‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر،‌ يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند.مسئله‌ي دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد.سرم به دستش بود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد؛‌ خبر مي‌گرفت و راهنمائي مي‌كرد. اين‌جا هم ول كن نبود.

3) به رخت‌خوا‌ب‌ها تكيه داده بود. دستش را روي زانش كه توي سينه‌اش كشيده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد. منتظر ماشين بود؛‌ دير كرده بود.مهدي دور و برش مي‌پلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي مي‌كرد،‌ ولي آن روز بازيش گرفته بود. ابراهيم هم اصلاً‌ محل نمي‌گذاشت. هميشه وقتي مي‌آمد مثل پروانه دور ما مي‌چرخيد،‌ ولي اين‌بار انگار آمده بود كه برود. خودش مي‌گفت «روزي كه من مسئله‌ي محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»
عصباني شدم و گفتم «تو خيلي بي‌عاطفه‌اي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تكان نمي‌خورد. برگشتم توي صورتش. از اشك خيس شده بود.بندهاي پوتينش را يك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست. مهدي را روي دستش نشاند و همين‌طور كه از پله‌ها پايين مي‌رفتيم گفت «بابايي! تو روز به روز داري تپل‌تر مي‌شي. فكر نمي‌كني مادرت چه‌طور مي‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسيدش.چند دقيقه‌اي مي‌شد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيافتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخ‌كوبم كرد. نمي‌خواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم «اون‌قدر نماز مي‌خونم و دعا مي‌كنم كه دوباره برگردي.»

4)   از دست كريمي، زير لب غرولند مي‌كردم كه «اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن طرف. فكر نمي‌كرد من با اين سن و سالم،‌ چه‌طور اين‌ها را از پل رد كنم؛‌ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مي‌نشستم، پام به زور به زمين مي‌رسيد. چه جوري خودم را نگه مي‌داشتم؟
- چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي مي‌گي؟
كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم،‌ رد شدم و جوري كه بشنود گفتم «نمرديم و توي اين بر و بيابون بابا هم پيدا كرديم.»
باز گفت «وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.»
چشمت روز بد نبيند. فرمان‌دهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دل‌خور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.» دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده.
كريمي چشم‌غره‌اي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل،‌ كه از آن‌طرف ماشيني آمد و كريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خنده‌ي حاجي بند مي‌آمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم،‌ حالا نخند و كي بخند. يك چيزي مي‌دانستم كه زير بار نمي‌رفتم. كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش مي‌ريخت. حاجي گفت «زورت به بچه رسيده بود؟»
- نه به خدا،‌ مي‌خواستم ترسش بريزه.
- حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوردي. خيلي كارت داريم.
از جيبش كاغذي درآورد و داد به دستم و گفت «بيا اين زيارت عاشورا رو بخون،‌ با هم حال كنيم.» چشمم خيلي ضعيف بود، عينكم همراهم نبود و نمي‌توانستم اين‌جوري بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجي بيا خودت بخون و گريه كن. من هزار تا كار دارم.»
وقتي بلند شدم بروم، حال عجيبي داشت. زيارت را مي‌خواند و اشك مي‌ريخت.

5)چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
- چي شده حاجي؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.»
پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.

6) شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه‌ها را براي رفتن به خط آماده مي‌كرديم. حاجي هم دور بچه‌ها مي‌گشت و پا به پاي ما كار مي‌كرد.درگيري شروع شده بود. آتش عراقي‌ها روي منطقه بود. هر چي مي‌گفتيم «حاجي! شما برگردين عقب يا حداقل برين توي سنگر.» مگر راضي مي‌شد؟ از آن طرف،‌ شلوغي منطقه بود و از اين طرف،‌ دل‌نگراني ما براي حاجي.
دور تا دورش حلقه زده بودند. اين‌جوري يك سنگر درست كرده بودند براي او. حالا خيال همه راحت‌تر بود. وقتي فهميد بچه‌‌ها براي حفظ او چه نقشه‌اي كشيده‌اند،‌ بالاخره تسليم شد. چند متر آن‌طرف‌تر،‌ چند تا نفربر بود. رفت پشت آن‌ها.

7)بين نماز ظهر و عصر كمي حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقيه را بفرستند خط. توجيه‌هاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع كرد به دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي يكي از ساختمان‌هاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم.
پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچه‌ها بهانه مي‌گرفت كه «بايد حاجي رو ببينم. يه كاري دارم باهاش. »
مي‌گفتيم «به ما بگو كار تو،‌ ما انجام بديم.»
مي‌گفت «نه. نمي‌شه. دلم آروم نميشه. خودم بايد ببينمش.» به احترام موهاي سفيدش گفتيم «بفرما! حاجي توي اون اتاقه.»
حاجي را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را مي‌بوسيد. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «اين كارو مي‌گفتم. حالا شما چه‌ جوري مي‌خواستين به جاي من انجامش بدين؟»

8)همه‌ي كارهاش رو حساب بود. وقتي پاوه بوديم، مسئول روابط عمومي بود. هر روز صبح محوطه را آب و جارو مي‌كرد. اذان مي‌گفت و تا ما نماز بخوانيم، صبحانه حاضر بود. كم‌تر پيش مي‌آمد كسي توي اين كارها از او سبقت بگيرد.
خيلي هم خوش سليقه بود. يك‌بار يك فرشي داشتيم كه حاشيه‌ي يك طرفش سفيد بود. انداخته بودم روي موكتمان. ابراهيم وقتي آمد خانه،‌ گفت «آخه عزيز من! يه زن وقتي مي‌خواد دكور خونه رو عوض كنه، با مردش صحبت مي‌كنه. اگه از شوهرش بپرسه اينو چه جوري بندازم،‌ اونم مي‌گه اينجوري.» و فرش را چرخاند، طوري كه حاشيه‌ي سفيدش افتاد بالاي اتاق.

9) زنگ زده بود كه نمي تواند بييايد دنبالم .بايد منطقه مي ماند. خيلي دلم تنگ شده بود. آن قدر اصرار كردم تا قبول كردخودم بروم.من هم بليت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد.كف آشپزخانه تميز شده بود.همه‌ي ميوه هاي فصل توي يخچال بود؛توي ظرفهاي ملامين چيده بودشان .
كباب هم آماده بود روي اجاق ،بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود ،بايك نامه .
وقتي مي آمد خانه ،خانه من ديگر حق نداشتم كار كنم .بچه را عوض مي كرد .شير براش درست ميكرد سفره را مي انداخت و جمع مي كرد .پا به پاي من مي نشست لباسها را مي شست ،پهن ميكرد،خشك مي كرد وجمع مي كرد.
آن‌قدر محبت به پاي زندگي مي‌ريخت كه هميشه به‌ش مي‌گفتم «درسته كم مي‌آي خونه، ولي من تا محبت‌هاي تو رو جمع كنم، براي يك ماه ديگه وقت دارم.»
نگاهم مي‌كرد و مي‌گفت «تو بيش‌تر از اينا به گردن من حق داري.» يك بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم مي‌شم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون مي‌دادم تموم اين روزها رو چه‌طور جبران مي‌كنم.»

10)از شناسايي آمده بود. منطقه مثل موم توي دستش بود. با رگ و خون حسش مي‌كرد. دل ‌مي‌بست و بعد مي‌شناختش. اصلاً به خاطر همين بود كه حتي وقتي بين بچه‌ها نبود، از پشت بي‌سيم جوري هدايتشان مي‌كرد كه انگار هست. انگار داشت آن‌جا را مي‌ديد. عشق حاجي به زمين‌ها بود كه لوشان مي‌داد،‌ لخت و عور مي‌شدند جلو حاجي.
دفترچه‌ي يادداشتش را باز مي‌كرد. هرچي از شناسايي به‌ش مي‌رسيد،‌ توي دفترچه‌اش مي‌نوشت، ريز به ريز. حالا داشت براي بقيه هم مي‌گفت. اين كار شب تا صبحش بود. صبح هم كه ساعت چهار،‌ هنوز آفتاب نزده،‌ مي‌رفتيم شناسايي تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع مي‌شد. بعضي وقت‌ها صداي بچه‌ها در مي‌آمد. همه كه مثل حاجي اين‌قدر مقاوم نبودند.
 

[برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران]

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک



چه زیبا بر روی کلاه خودت نوشته بودی:" وما رمیت،اذرمیت ولکن الله رمی"، بعد از نبردی سخت، در گرمای طاقت فرسا، چه زیبا شده بودی، خسته بودی، اما چه باک از خستگی، از چهره نورانیت خواستم عکس بگیرم ، چهره ات که از جاذبه های آسمانی سرشار بود با لبخند دلربایت عجین شد، انگار مرا به میهمانی آسمان دعوت کردی، احساس کردم در راز جاودان خاطرات جنگ ، تو را نه در دریچه دوربین بلکه در قلبم ثبت می کنم تا هرگز از یاد نروی. عزیز دلم، تاب درنگ نداشتی، آمده بودی تا کوله بار دیگری از گلوله های آرپی جی را در کوله پشتی ات بگذاری و دوباره به شکار تانک های دشمن بروی، در زیر رگبار دوشکای دشمن و تیر مستقیم تانک آنقدر با صلابت و استوار راه می رفتی ، انگار از روی زمین به آسمان قدم می گذاشتی. از تو پرسیدم چند تانک شکار کرده ای؟ لبخند زنان از نذرت گفتی، یادم است گفتی امروز نذر کرده ام یک دوجین تانک بزنم، با بلند کردن دستت به یک ردیف تانک دشمن اشاره کردی ، انگار می خواستی به دیگران بفهمانی که این تانک ها سهم من است ، شتاب نکنند تا نذرت ادا شود.
همجون تیری  از کمان رها شدی، و به قلب دشمن یورش بردی، با تو همراه شدم ، تانک های دشمن در شهر مهران سردرگم شده بودند، سوراخ هایی که بر روی دیواره های شهر به واسطه گلوله های مستقیم تانک ایجاد شده بود به من این فرصت را می داد تا بتوانم از دل آن عکس بگیرم.
می دویدی ، می نشستی ، برمی خواستی و استوار و محکم قبضه آرپی جی را بر شانه ات می گذاشتی و با آتش تیر هایت تانک ها را امان نمی دادی، تعداد تانک هایی که توسط تو و بچه ها به آتش کشیده می شد، آنقدر زیاد شده بود که  دیگر مجال تکبیر گفتن به یاران را نمی داد.
جست و خیز تو در میان تانک ها ، گویای آن بود که رقصی چنین میانه میدان آرزوست.پروانه وار بر گرد شعله های آتش جاری بودی ، انگار در طواف خانه عشق پر وبال می زدی، به تو می نگریستم انگار نظاره گر سماع عاشق با معشوق بودم.
پ .ن. :
1-«و ما رمیت اذ رمیت و لكن الله رمی» (انفال / 17) یعنی آن گاه كه تو ای رسول ما تیر انداختی، ‌تو نبودی بلكه خدا بود كه تیر انداخت. در این آیه در عین حال كه تیر اندازی را به آن حضرت نسبت می‌دهد (اذ رمیت) آن را با عبارت (و ما رمیت) و نیز (و لكنّ الله رمی) از آن حضرت نفی می‌كند.
مشابه این تفاوتها در مسئله اعجاز پیامبران الهی هم آمده كه گاهی به طور مطلق به خود آنها بدون تقیید به اذن خدا نسبت داده شده است و گاهی به آنها همراه با اذن خداوند و گاه نیز حصر در خداوند شده است.
2- امام به آیه شریفه ( ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی )  نظر داشته اند و حماسه فتح خرمشهر را به صورت حکمت مجسم معارف این آیه تلقی کرده اند .
توضیح مختصر آن که حالتی که در مواجهه اولیه با این آیه به مخاطب دست می دهد ، نوعی بلاتکلیفی است که بالاخره ما تیر را زده ایم یا نه ؟ دیگر تو شلیک نکردی . و این است که اگر مهران آزاد شد دیگر در مرتبه ربوبی عالم این تو نیستی که آزاد کردی، آن خداست که مهران را آزاد کرد . باری ، امام یک رهبر عارف و حکیم بود که رزمند گان جنگ را نیز در صقع ذات ربوبی مشاهده می کرد .

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات نصر هفت


در میان عکس هایم دلبسته یک عکس از یک بسیجی با نام احمد هستم، فلسطینی بود و به عشق امام خود را به جبهه های حق علیه باطل رسانده بود، احمد از شیعیان مخلصی بود که سعادت دیدار با او در عملیات نصر هفت نصیبم شد، فارسی کم می دانست، کلماتی را هم که می دانست در عشق به امام و افتخار بسیجی بودن در رکاب امام زمان خلاصه می شد. هرگاه از امام صحبت میکرد ، دستش بر روی قلبش جای می گرفت و این نشان یک عشق واقعی بین عاشق و معشوق بود.در طول مسیر طولانی که پیاده در دل خاک کردستان عراق به عمق دویست و پنجاه کیلومتر طی کردیم، بارها در کنارش راه رفتم یا نشستم تا از رایحه خوش بودن با یک بسیجی فلسطینی بهره ببرم، یادم است به او می گفتم که من هم آرزو دارم به فلسطین بروم، و چقدر آرزوهایمان به هم نزدیک بود، احمد فلسطین را در آن زمان در جبهه های ما یافته بودو چه زیبا گفته اند:" شرف المکان بالمکین"، اعتبار مکان ها به انسان هایی است که در آن زندگی می کنند و چه زیبا می توان این دو وادی را در جایگاه عشق به معبود با هم مقایسه کرد، فضاهایی که تنها با شهدا معنا می شوند . احمد مثل بچه های بسیجی خودمان عاشق بود، گرچه بسیار جوان بود اما چه روشن دریافته بود که این عشق در جبهه های ما ظهور کرده است. احمد انسی عجیب با امام داشت. ای امام تو را با خدا چه عهدی بود که از این چنین کرامتی برخوردار شدی که عاشقانت از دورترین مکانها به دنبال تو می آیند، حالا که می اندیشم ،می بینم زمان، بستر جاری عشق است تا انسان ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمام آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است.  جبهه چه در ایران یا فلسطین حرم رازبا خداست و پاسداران این حریم شهدایند؛ شهدایی كه در آن چشم مكاشفه بر جهان غیب گشودند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بودند و اکنون میزبان اویند. هنوز نجوای حزن انگیز زیبای شعرعربی احمد در درونم طنین انداز است ، نجوایی که با اسم امام خمینی و کربلا کامل می شد. او برای من همچون بسیجیان دیگر، سربازی بود که قلعه عشق را فتح کرده بود. اصلا جبهه ما و فلسطین قطعه هایی از خاک کربلایند،هر که می خواهد کربلا را بشناسد باید حقیقتی را که شهدای ما دریافته بودند را دریابدکه در زمانه ما در حقیقتی به نام امام خمینی (ره) جاری شده بود، یادم است احمد می گفت هنوز امام را ندیده است ،اما مطمئنم از عطر امام سرشار بودو بقایش را نیز به بقای امامش وابسته می دید.
پ .ن.
1-مدتها بود دودل بودم که این مطلب را در وسعت کوچک وبلاگم بگذارم یا نه، اما به نظرم رسید آنانکه نا آگاهانه بلندگوی کریه استکبار می شوند ، وفریاد زشت "نه غزه نه لبنان" را سر می دهند، آیا می دانند که در کربلای ایران غیور مردانی از فلسطین پا به پای رزمندگان ما می جنگیدند، از خدا می خواهم این مفهوم را که تنها در عشق به ولایت جاری و ساری می شود در دل آنها نیز روشن کند. هر چند دشمنان زخم خورده این نظام سخت در تلاشند تا دلها را از عشق جدا کنند.
2- شهید بزرگ آوینی چه زیبا گفت:" من و تو مرده ایم . یادآوران در جست وجوی گمگشته خویش به اردوگاه كرخه می روند . شعرشان اگر چه بس مغموم می نماید ، اما شعر مستی است . آنان را كه می خواهند با نظر روانكاوانه در این سرمستان میكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند . یأس از جنود شیطان است واینان وارسته اند از آن جهانی كه در سیطره شیاطین است . كرخه خرابات است واینان خراباتیانند و گریه ، آبی است بر دل های سوخته شان . گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اینان نیز فاش بگریند . امام كو كه به تماشای رهروان خویش بنشیند ؟ "

3-- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است.
4- این مطلب در روزنامه وطن امروز نیز منتشر می شود. 

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای پنچ


علی جان، عباس عزیزم، دلم در هوای دیدن روی ماهتان سخت بی تاب است، این روزها حسی غریب در میان خاطرات لحظه های خوب بودن با شما، ترنم خیالم را به خاکریزهای آسمانی شلمچه می برد، پلک هایم را روی هم می گذارم، شاید بتوانم دوباره احساستان کنم، می دانم در امتحان بزرگ عشق مردود شده ام، شرمنده ام، جا مانده ام، هر بار با دیدن تصویرتان سرگشته و حیران می شوم، همچون کبوتران بال شکسته بر خاک زمین افتاده اید، ساکت و خاموش!، می دانم که زمین فانی دیگر برای شما کوچک شده بود، آنقدر کوچک و حقیر که به آسمان آبی و زلال کوچ کردید، و من سرمازده از عمق جانهای یخ بسته برای فرار از قلبهای مسخ شده باز به شما پناه می آورم، چگونه شب را سحر کنم؟ علی و عباس عزیزم، چه زیبا به وصال حق رسیدید، حفره های گلوله در بدن شما چه زیبا شب را شکافت و طلعت زیبا و درخشان قصرهای بهشتی را بر رویتان گشود، عزیزانم، غمگینم، می ترسم، از فراموشی و غفلت و اوهام سرد دنیا در هراسم.علی شاه آبادی و عباس حصیری و همه آن هزاران ستاره کهکشان عشق، می دانم که خیلی ها فراموشتان کرده اند، می دانم که ما را ثمرات نسلی سوخته می پندارند، به درستی می فهمم که منظورشان از نسل سوخته چیست، از نسل سومی ها شکوه ندارم، از بعضی از هم نسلانم ناراحتم که جاذبه های سخیف دنیای فانی آنها را از عشق بزرگی که در شهادت و ایثار معنا پیدا می کند دور کرده است، و با چهره های کریه در رسانه های بیگانه فریاد هل من ناصر می زنند، به قول شهید بزگ آوینی:" بگذار کرمها در باتلاقهای پاییزی خوب پرورده شوندو زمین و آسمان را در همان لجنزار عفن بجویند."
عزیزانم ، سکوت شما هزاران فریاد نهفته در خود دارد، که تنها آن را که فهم شنیدن باشد، در می یابد.
عاشقانه منتظرم تا مرا به سوی خود بکشانید و ببرید...
این روزها سخت بی تابم...
پ.ن.
1- در عکس ، علي شاه آبادی و عباس حصیری هستند كه در عملیات کربلای5 با اصابت گلوله  دشمن به شهادت رسیده اند.
2- به زودی مجموعه عکس های شهدا به همت عزیزانم آقایان علي اصغر داودآبادي فراهاني، فرهاد سليماني، اسماعيل عباسي، سيدعباس ميرهاشمي و فرزاد هاشمي از ميان هزاران قطعه عكس در کتابی مشتمل بر 277 عکس ، توسط بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس به چاپ می رسد.این عکس نیز در دل این کتاب جای دارد. آنچه اين مجموعه را در نوع خود متمايز مي سازد، تلاشي است كه براي جمع آوري و عرضه اطلاعات مربوط به هر عكس در كنار اثر انجام پذيرفته كه استفاده دقيق تر و وسيع تر محققان و پژوهشگران را از اين كتاب ممكن مي كند.
3-- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است.
 

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک


عزیز دلم ، ای یار، همدم و مونس تنهاییهای من، ای مهر درخشان خاطرات من! یادم هست تیر مستقیم دشمن در شانه ات نشسته بود، انگار حفره ای که از آن خون می جوشید، روزنه ای از بهشت را بر تو گشوده بود ، یادم است درد می کشیدی اما یا با معبودت راز و نیاز می کردی ، یا ساکت و آرام می شدی، وقتی سکوت می کردی دلم پر از آشوب می شد، دیگر تحمل دیدن پریدن حتی یک پرستوی دیگر را نداشتم،می دانم به بهار سبز در فراسوی زندگی می اندیشیدی، و پرستو با بهار الفت دارد و در بهار نمی توان از پرستوخواست که بماند، اما، سکوتت دلم را پر از هراس کرده بود، دوست داشتم نجوایت را بشنوم، فدایت شوم که نشانه سیادت را بر گردن داری، نمادی که این روز ها ابوسفیان کاخ سفید هم سنگ آن را به سینه می زند. نمی دانم، مگر دنیا با تمام جاذبه های نفسانی که در نهایت به مرگ ختم می شود، چه دارد که همه چیز را به فراموشی سپرده اند، و تحقق آرمانهایشان را درسرزمین عجایب می جویند. سرزمین عجایبی که در غایت القصوای خیالی کامجویی هاو لذت پرستی های فانی خلاصه می شود. هر قطره از خون تو که به زمین می چکید ، انگار سیاهی شب را می شکافت، و من می پنداشتم این گوهر وجود فرزانگان است که نه به زمین ، بلکه به آسمان می چکد و در بالاترین معراج حیات اخروی نشانه تکلیف به عهدی است که با امام و ولایت بسته شده بود.
پ . ن.
1- در گرماگرم عملیات کربلای یک ، بچه هایی که زخمی می شدند ، امدادگران تنها با بستن پانسمانی که جلوی خونریزی را بگیرد  به یاری دوستان و سربازان آقا می شتافتند. و بعد دیگر درد بود و درد تا امکان بردن به عقبه میسر شود.
2- واقعا در حیرتم این چه نیرویی بود که علیرغم بدنهایی نحیف ، این سربازان کوچک ولایت را در هنگام جراحت سخت ، آرام می کرد.
3- شهید آوینی چه زیبا گفت :" در نظر آنان( دنیا طلبان) این عشق و دلباختگی کربلایی خشونت می نماید و آن جذبه های شهوانی سخیف عشق و می گویند که این عشق باید جایگزین آن خشونت شود ! آنکه با عقل کج افتاده خویش می اندیشد از کجا بداند که عشق کربلا چیست و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم چگونه محقق می شود ؟ باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد . و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است ، دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان و عاشقترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد و یاس سپیدی آسمان رفعت می گیرد و زمین وسعت ..."
4- کاش گوشه ای از این دریای معرفت را می فهمیدیم و در منظومه حق جاری می شدیم  تا راز زیستن در شمس آسمانی حق را در می یافتیم.
5- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است. 

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک


عزیز دلم بعد از نبردی بی امان خسته شدی... بخواب... جانم به فدایت...که بستر وبالشی نیکوتر ازسنگ و خاک نیست. بخواب...که موج هیچ انفجاری را توان بر هم زدن آرامش دریایی تو نیست. انگار نه انگار که سوداگران مرگ در دوقدمی ات، به انتظار نشسته اند. بخواب که با بی اعتنایی ات خواب را بر چشم جباران زمان حرام کرده ای..
حال که درست می نگرم می بینم این بچه ها چه کردند  که راه صد ساله را یک شبه طی کردند و بر معراجی از نور قدم گذاشتند که بسیاری از سالکان و مدعیان سلوک در حسرت رسیدن به این راه که درطریقت نور جاری است ،با دهها سال شب زنده داری و روزها روزه داری ناکام ماندند.
فدایت شوم که تصویر زیبای امام را بر روی قلبت نشانده ای و با این نشان و نشانه مبشر عهدی ابدی با امام و ولایتی شدی که دنیای کفر هنوز در تفسیر حقیقت وجود آن عاجزند ، عجب محکی بود این جنگ سخت و در پی آن جنگ نرم در نشان دادن و تمییز حق از باطل .
چه قلیلند اهل حق که به درستی مفهوم عشق به ولایت را دریافتند و چه زیبا به معبود خود پیوستند. شهید آوینی چه درست دید آینده این کژدمان بدسیرت را که نوشت:" بعضی ها خود را در خیال فاسد خویش پهلوان پنبه می دیدند و قهرمان مبارزه با اختناق آخوندی(!) هر چه می خواستند می گفتند و هر نسبت دروغ که می شد می دادند و برای آزادی اشک تمساح می ریختند. و کسی نبود بپرسد " اگر اختناق است ، پس چرا شما هر غلطی که می خواهید می کنید و هر چه میل دارید می خورید و هیچ کس هم هیچ چیز نمی گوید..."آن هم در شرایطی که حزب الله از این همه آزادی و ولنگاری که در این کشور برای ضدانقلابیون وجود دارد، سخت گله مند است و از برخورد بسیار باز حضرات مسئولین ایدهم الله تعالی، دل خوشی ندارد؟"

پ . ن.
1- این عکس را برای اولین بار منتشر می کنم، مرحله دوم عملیات کربلای یک انجام شده بود و بچه ها بعد از نزدیک به دو روز و دو شب بیداری محلی برای اطراق درکشور عزیزمان و در شهر تازه آزاد شده مهران یافته بودند ، چقدر زیباست این صورت آرام ، که با دیدن هر باره ی آن به آرامشی بی بدیل دست می یابم.
2- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی و دوست خوب شاعرم افشین اعلاء است .
3- جنگ تحمیلی پایان گرفت، اما مبارزه پایان نگرفته است. تا هستند کسانی که دم از نفاسات في العقد می زنند، پایانی بر این مبارزه متصور نیست.
4- مدتها است که دلم بال بال می زند تا باز از شهید سرلشگر حسن آبشناسان  یادی کنم، از شما دعوت می کنم تا این مطلب را حتما بخوانید!

خاطرات جنگ/ شهید گمنام / کربلای پنج


بر فرازبلند گیتی درهنگامه صبح با رمز یا زهرا(سلام الله علیها) آسمان روشن شد، خورشیدی دیگر از میان خورشیدهای بی شمار کهکشان لایتناهی با عنوان "کربلای پنج" ظاهر شد، در منظومه ای غریب ، در فاصله ای خیلی دور از مردمانی که در سرزمین های دور و دورتر که هیچ پیوندی آنان را به این کارزار بزرگ اتصال نمی داد، عالم همه درطواف عشق به زهرا و در سرچشمه جاذبه ای که هستی را بر محور نور بنا نهاده بود، درگیر نبرد با شیطان شدند.
عزیزم ، صبح شده بود که ترا دیدم، قافله عشق لحظاتی بود که قدم بر جاده آسفالته شلمچه – بصره گذاشته بود، سوار بر موتور شتابان می آمدی، انگار مشتاق بودی تا نفسی که برای لقای خدا آماده کرده بودی، تا امانتی که حامل عرش الرحمن است ، تقدیم یار کنی، میگ عراقی از پشت تو بی امان جاده را به راکت بسته بود، تو نگاهت به جلو بود و نمی دیدی، فریاد زدم، دیر شده بود، و بعد...، گیج انفجار، دود و خاکستر و خون بودم، خفاش عراقی که از بالای سرمان گذشت ، به سمت تو دویدم، زمین همچنان می لرزید، انگار به آسمان دیگری کوچ کرده بودیم. تکه های سیاه ترکش بر تمام بدنت نشسته بود، اجزای بدنت به تمامی بریده بریده شده بود، به راستی تا این جسم ظاهر بریده نشود، بالهای بهشتی بر کجا باید بنشیند؟، از روی زمین بلندت کردم، کوچک بودی و سبک، اما انگار کهکشان را به یاری فرشتگان بر روی دستانم گرفته بودم. احساس می کردم در آستانه پروازی، اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که تو همچون پرنده ای کوچک در دل آن به پرواز در آمدی؟، احساس می کردم فرشتگان به تماشای تو آمد ه اند و مبهوت از تجلی این همه عشق دوباره به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین ، از کران تا کران باز هم به تسخیر کامل انسان در آید.
سوار بر ماشینت کردم، حفره ای برروی سینه ات ایجاد شده بود و خون از درون آن می جوشید ، انگار روزنه ای از بهشت بر پیکره ات گشوده بودند، چفیه ام را بر روی این زخم گذاشته بودم ، چشمانت باز بود، زمزمه می کردی، به سختی نجوایت را می شنیدم،زمزمه های آسمانی بود که بر زبانت جاری می شد،
«فان تکن الابدان للموت انشات فقتل امر بالسیف فی فضل الله»«اگر تمامی بدنها و جانها را مرگ خواهد ربود پس چه بهتر و والاتر که انسان زیر شمشیرها کشته شود برای رضای خدا و راه خدا»، دلم از حزن کلام آسمانیت غرق در ماتم شد، و اشکهایم در تلاقی با آن و درخشش خون تو طنین انداز شد. طیران فرشتگان را در کلام وحی می جستم ، دلم می خواست مثل تو پرواز کنم، اما بالهایم شکسته بود، می خواستم هم قدمت شوم ، اما گامهایم قدرت راه رفتن نداشت، می خواستم بگویم من هم می خواهم با تو بیایم، ولی صدایم در نمی آمد، اسیر بودم، غرق در گناه بودم و تنها با اشکهای چشمانم امید را از چشمان زیبای تو می جستم..
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم ، امداد گران آمدند، دیگر کمی دیر شده بود، تو آخرین لبیکت را گفته بودی و به بالاترین معراج حیات طیبه اخروی رسیده بودی، پیکر پاکت را به معراج الشهدا بردند و من ماندم و زمان و مکان و حسرت...
پ . ن.
 1-هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبداء منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند ( شهید آوینی)
2- عکس بالا تزیینی و مربوط به عملیات کربلای یک است ، متاسفانه نتوانستم از این اتفاق عکاسی کنم، در به در دنبال مهدی محمدی هستم، چون او از ابتدا تا انتها از این اتفاق عکس گرفت، نگاتیوهایش سیاه و سفید بود برای همین تحویل روایت فتح نداد تا خودش چاپ کند، امیدوارم روزی پیدایش کنم.
3- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی و شهید میر یوسف سیّد لو است.
4- در اين‌ عمليات‌ بزرگ‌ و طولاني‌ (حدود 70 روز) كه‌ با سنگين‌ترين‌ و بيشترين‌ پاتك‌هاي‌ دشمن‌ توام‌ بود، چندين‌ تن‌ از فرماندهان‌ برجسته‌ ايراني‌ مانند «حسين‌ خرازي» فرمانده‌ لشكر14 امام‌ حسين‌(7) از اصفهان، «يدالله‌ كلهر» قائم‌مقام‌ لشكر27 محمد رسول‌ الله(9) از تهران، «حجت‌الاسلام‌ والمسلمين‌ عبدالله‌ ميثمي» مسؤ‌ول‌ حوزه‌ نمايندگي‌ حضرت‌ امام(4) در قرارگاه‌ خاتم‌ الانبيأ9))، اسماعيل‌ دقايقي‌ فرمانده‌ لشكر9 بدر، هاشم‌ اعتمادي‌ فرمانده‌ تيپ‌ امام‌ حسن(7) محمدعلي‌ شاهمرادي‌ فرمانده‌ تيپ‌44 قمر بني‌هاشم، حاج‌ قاسم‌ ميرحسيني‌ قائم‌مقام‌ لشكر41 ثارالله، محمد فرومندي‌ قائم‌مقام‌ لشكر5 نصر و... به‌ شهادت‌ رسيدند.

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک


عکس هایم را که به چاپ می رساندم، همیشه بعضی از دوستان به من خرده می گرفتند که چرا اینقدر از نمای بسته عکس می گیری، می پرسیدم جبهه را برای من تعریف کنید، فضای پر دود و خاک آیا می تواند کلیت فضای حاکم بر این سرزمین مقدس باشد، اصلا قداست با چه چیزی تعریف می شود، مگر نه این است که معنویت، معصومیت و عرفان را بچه های جنگ معنا می بخشند. نگاه کنید به این چهره ی نوجوان آسمان سیمایی که در زیر نقاب ضخیم گرد وغبار، باز هم چون ماه می درخشد و عطر لبخند می پراکند، این چهره های زیبا هستند که به آسمان معنا می بخشند. بگذارید زمین از آن زمینیان باشد، به آسمان چهره این نوجوانان بنگرید. خوب نگاه کنید، بارها و بارها بنگرید.این بچه ها ازعمق قلبهای یخ بسته شهرنشینان دل مرده به عشق ستاره به جبهه ها کوچ کرده اند. هر وقت دلم می گیرد به این عکس ها که حالا شده اند شیشه های شفافی که درخشش ستاره را تا عمق وجود نشان می دهند، پناه می آورم. و در خلوت خود آنها را می بویم، می بوسم و سفت در بغل می فشارمشان تا مبادا در عمق غفلت شب آنها را از من دور کنند . حالاخیلی ها دیگر شما را به یاد ندارند، دوران جنگ را دوران تلف شده عده ای سیاست مدار می پندارند، اما بدان تا من و بچه های عاشق که سیاست را در عشق به آسمان لایتناهی می بینیم ، هرگز حرف آنها را باور نخواهیم کرد. بگذار هر چه می خواهند بگویند، یک گوشه از لبخند زلال تو به سادگی جوابگوی همه ی هزیانهایی است که عده ای در سرمای شهرهای بزک شده با ال سی دی و ال ای دی به هم می بافند. عزیزم، چه خوب است که می توانم به تو پناه بیاورم، چطور می توانم با زبان الکنم قطره ای از عظمت رزمندگان دفاع مقدس و بسیجیان را با کلمات توصیف کنم، تنها این عکسهاست که شاید بر دل جوانانی که قلبهایشان همچون تو شفاف است، می نشیند. و اگر فقط به فقط این نگاه معصومانه ، این آرامش جاودانه و این لبخند پر رمز وراز ، تنها و تنها بر دل یک نوجوان و جوان بنشیند ، برای من کافیست. رو راست مدتی است که به جز بچه های جنگ ، هم نسلانی که عطر جبهه  هنوز بر مشامشان جاری است دیگر به کمتر کسی اعتماد می کنم. برای من حالا معیار فقط حضور در جبهه هاست، آنان که به دلایل کلاه شرعی در طولانی ترین جنگ قرن بیستم حضور نیافتند ، چه بهانه های واهی برای خود می تراشند، دیگر کمتر می توانم تحملشان کنم. اکنون فقط با جوانان نسل سوم ، که عاشقانه در جستجوی مفهوم عشقند کار دارم. و می توانم راز مگوی خود را فقط به فقط با آنها در میان بگذارم. بهانه ها کافیست، به راستی در رمز ورازی که در لبخند تو جاری است ، هم نسلانی که با هزار حیله و نیرنگ فرار را بر قرار ترجیح دادند ، شرم نمی کنند. بگذار آنها با حیله های خود به دنبال زمین باشند. خوشحالم که دستشان به کهکشان پر نور شما نمی رسد.اگر نه شما ستاره ها را می چیدند و برای چلچراغهای قصرهای زمینی شان استفاده می کردند!
عزیزم، خوشحالم که راز لبخند تو را دانشمندان کشف نکرده اند. 
پ .ن.
1- مفهوم واقعی لبخند مونا لیزا سالیان سال ذهن کاشفان آثار هنری را به خود مشغول كرده است ولی دانشمندان اخیراً به این نتیجه رسیدند كه توانسته اند راز آن را كشف كنند. به نقل از پایگاه اینترنتی اسكاتزمن، دانشمندان با استفاده از نرم افزای كه برای پی بردن به احساسات صورت طراحی شده است،‌ متوجه شده اند كه چهره مونا لیزا 83 درصد شاد، 9 درصد منزجر، 6 درصد هراسان و 2 درصد عصبانی است.
2- این عکس را در عملیات کربلای یک  گرفتم، در اوج جنگ، در اوج سختی ( گرچه حلاوت سختی برای دلبر نیز معنا پذیر نیست)، در اوج تشنگی، در اوج ایثار، به راستی چه حس غریبی بر صورت و لبخند این نوجوان رزمنده جاریست، که توان سخن گفتن از آن از عهده نوشته ها برنمی آید.
3- در همان زمان این عکس در مجله اطلاعات هفتگی به صورت پوستر وسط چاپ شد، وقتی برای اولین بار آن را در قطع بزرگ دیدم، احساس کردم کاش در این منظومه شادی می توانستم بیشتر و بیشتر از این چهر ه ها عکس بگیرم. و وقتی با شوق عکس را به دیگران نشان می دادم، همان وقت احساس کردم خیلی ها مرا در نمی یابند، حالا که واقعا شرمنده ام، شهدا ، خانواده هایشان ، ایثارگران، آزادگان و جانبازان دارند به گوشه انزوا می روند و تنها در یک هفته جنگ معنا می شوند...؟ شرم بر شما باد که باعث می شوید خانواده بزرگ شهدا از گرفتن سهمیه و... خجالت زده شوند.
4- به تابلوهای کوچه پس کوچه های محله مان نگاه می کنم، در پس هر اسم شهیدی یک لبخند نهفته است، به خدا باور کنید، هر چه شوق است از حس غریبی است که در این اسامی  جاریست، و خوشحالم ... به قول شهید آوینی:"چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها و خیابانها را بکنند و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند ، اگر نه می کردند."
5- گل واژه های این مطلب اینبار همه از سخنان شهید آوینی است...
 

جنگ به روایت تصویر/ بیت المقدس سه / بهزاد پروین قدس


من و تو مرده ايم . شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند . كاش ما در خيل منتظران شهادت باشيم . شعرشان اگر چه بس مغموم مي نمايد ، اما شعر مستي است . آنان را كه مي خواهند با نظر روانكاوانه در اين سرمستان ميكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشاني از يأس در آنان بجويند . يأس از جنود شيطان است واينان وارسته اند از آن جهاني كه در سيطره شياطين است . گريه ، آبي است بر دل هاي سوخته شان . گريه اوج سرمستي است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اينان نيز فاش بگريند . امام كو كه به تماشاي رهروان خويش بنشيند ؟ آري ، ما از اين موهبت برخوردار بوديم كه انسان ديديم . ما يافتيم آنچه را كه ديگران نيافتند . ما همه افق هاي معنوي انسانيت را در شهدا تجربه كرديم . ما ايثار را ديديم كه چگونه تمثل مي يابد. عشق را هم، اميد را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، كرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم و همه آنچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيده اند، ما به چشم ديده ايم. ما ديديم كه چگونه كرامات انساني در عرصه مبارزه به فعليت مي رسند . ما معناي جهاد اصغر و اكبر را درك كرديم . آنچه را كه عرفاي دلسوخته حتي بر سردار نيافتند ، ما در شب هاي عمليات آزموديم . ما فرشتگان را ديديم كه چه سان عروج و نزول دارند . ما عرش را ديديم . ما زمزمه جويبارهاي بهشت را شنيديم . از مائده هاي بهشتي تناول كرديم و بر سرسفره حضرت ابراهيم نشستيم . ما در ركاب امام حسين ( ع ) جنگيديم . ما بي وفايي كوفيان را جبران كرديم ...
شهید آوینی

پ .ن.
1- یادداشتی یکی از مخاطبان سایت نوشته بود ، که دلم آتش گرفت، شهادت را به سخره گرفته بود، فکر می کنم عکس بالا و یادداشت شهید بزرگوار آوینی کفایت کند، من که هیچم!
2- "بسیجی؛ « یک بار مصرف»، «کانال پر کن»، «عاشق خاک‌ریز اول» " چقدر گفتند و شنیدیم اما هرگز آنها را نشناختیم...
3- ما مانده ایم و شهدا رفته اند ...
4- لحظاتی قبل از شهادتش بود. خون داشت از حنجره اش می زد بیرون و می ریخت روی رملها. چند ثانیه بیشتر مهمان این دنیا نبود. آنقدرها جایی از این دنیا اشغال نکرده بود. تراکمی که خریده بود، عشق آسمانی اش بود به امام. دیگر باید می رفت. آخرین نفسش بود. نه، هنوز چند نفسی جا داشت. هر نفسی که می کشید سینه اش می سوخت و خون از حنجره اش می زد بیرون. جمع و جور کرد خودش را تا چیزی بگوید، نتوانست. با دست خود اشاره کرد به جیب پیراهن خاکی اش. دوستش مجید جلوتر آمد و جیب پیراهن عباس را باز کرد. چیزی در جیب عباس نبود جز یک اسکناس ۱۰ تومانی که معلوم نبود چه جوری در آن غوغا نو و تا نخورده مانده بود. مجید اسکناس را بالا آورد و دید روی اسکناس نوشته شده؛ بابا عباس! برو گرسنه ات شد، شکلات بخر برای خودت. زود برگرد. دخترت فاطمه.

… و عباس به اینجا که رسید لبخندی زد و به شهادت رسید.

5- یادمان باشد که ما شرمنده و مدیون شهدا هستیم، مبادا به خانواده ی گرامی شهدا بی توجهی کنیم، شهدا زنده اند و ناظر!، فاطمه و خانواده شهدا همچنان منتظر هستند...
6- در عملیات کربلای یک، در ارتفاعات قلاجه مستقر بودیم تا فرمان آماده باش صادر شود و راهی منطقه شویم، با شهید بوذری از فیلمبرداران خوب روایت فتح در یک چادر بودیم، محل استقرارمان پر بود از عقرب، بعضی از بچه ها عقرب ها را می گرفتند و می کشتند، یادم است شهید بوذری چقدر تلاش داشت تا کسی عقربی را نکشد، می گفت داخل ظرفی بریزیم و در جایی دورتر آزادشان کنیم!.آنقدر ماه شده یود که بچه ها ، برایشان مسجل شده بود که او شهید می شود. راه به راه به او می گفتند که چقدر نور بالا می زند و سیمش وصل شده است. خوشحالم که توانستم مدتی در کنار او باشم. بوذری در عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید.
7- برای اولین بار در اتاق تدوین صدا و سیما شهید والا مقام" آوینی" را دیدم، صبح بود، دست نماز گرفته بود تا پشت میز مونتاژ بنشیند، راش های فیلم های روایت فتح را با وضو تدوین می کرد. بیخود نیست که روح بزرگ آوینی در فیلم هایش حضور دارد و هیچگاه از دیدن این فیلمها و شنیدن صدای زیبای او خسته نمی شویم. راستی چرا هیچگاه آخرین فیلم شهید آوینی در بوسنی از تلویریون پخش نشد؟
8- به خدا شهدا بوی گل می دادند، این را هم خودم حس کردم ، هم خیلی ها گفنتد ، همسر شهید آبشناسان در کتاب نیمه پنهان ماه به این مسئله اشاره کرده، اما چه کنیم که باورها ضعیف شده است.
9- اما وداع با شهدا و بوسه آخر خداحافظی...چقدر سخت است داغ جدایی...

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ هورالعظیم


هر روز صبح میام سرکار، یه نگاه به عکس رعنایش می اندازم، دلم باز میشه، به تازگی قاب عکسش از دستم افتاد ، گوشه قاب ترک برداشت، انگار دلم ترک برداشت، با احتیاط درستش کردم، اما دلم راضی نمیشه ، باید یه قاب دیگه براش بگیرم.
محمد رضا قربانپور، خیلی کوچک بود، مسجد سجاد آخر کوچه ضرابی و نرسیده به خیابا ن قلمستان نرسیده به میدان رازی، جایی بود که بچه ها انس و الفت خاصی به آن داشتند. خصوصا با اومدن روحانی جوان و پرشوری به اسم حاج آقا باقری، دیگر بچه های مسجد پنبه چی هم ، جلد مسجد سجاد شده بودند. آقای باقری با همه روحانیونی که دیده بودم فرق داشت، زمان شاه آپارات سوپر هشت گرفته بود تا بچه ها خلا تلویزیون را احساس نکنند. انشالله خدا عمری بده یه پستی راجع به این شهید بزرگوار خواهم نوشت. مسجد یه پارچه نور بود، بچه های گلی در این مسجد به ثمر نشستند نظیر شهید حمید اردستانی ( تو جنگ تن به تن با بعثیها شهید شد)، حسن حکمت شعار( مسئول ستاد لشگر 27 محمد رسول الله (ص) که بدنش معدن ترکش است)، سعید اردستانی (برادر حمید که فرمانده ادوات لشگر سیدالشهدا شد ، چشم چپش را دربهشت امانت گذاشته، او هم بدنش پر از ترکش است)و خلاصه حس و حال عجیبی داشت این مسجد سجاد...
اما محمد رضا قربانپور خیلی کوچک بود، تکبیر گوی مسجد بود، کی فکرشو می کرد محمد رضا برا خودش ، تو جبهه ها یلی بشه،همه دوستش داشتند، بهتر بگویم عاشقش بودند، هنوز گاهی وقتها صدای تکبیرشو احساس می کنم، یه حزن خاصی تو صداش بود که دیگر هیچگاه  نشنیدم، جنگ که شروع شد، دیگر مسجد شده بود جای پیرمردها، جوانهای عاشق همه کوچ کرده بودند به جبهه، تو این محله حتی کوچه های بن بست چند متری هم اسم شهید روشونه، اما محمد رضا قربانپور، هنوز سنش قد نداده بود که راهی جبهه شد،تقریبا همیشه منطقه جنگی بود، خیلی دلم هواشو کرده بود، وقتی تو هور العظیم به طور اتفاقی دیدمش ،انگار دنیا رو بهم دادن، مگه می تونستم دل ازش بکنم، تو بغلم گرفته بودمش و هر دومون بی اختیار گریه می کردیم، از فرط خوشحالی!
 سوار قایق شدیم، زدیم میون نیزارها، متر به متر منطقه رو خوب می شناخت، با بچه های اطلاعات و عملیات بود، ایستگاه کمین بود، یعنی در جلوترین جایی که می شد در نزدیکی عراقیها کمین گذاشت، مستقر بود، رو قایق یه عکس ازش گرفتم،همون عکسی که در بالا می بینید و هر روز با من حرف می زنه!
خیلی کم حرف شده بود، محو نگاهش شده بودم، زیر لب ذکر می خوند ، بعضی جاها به قایقران هشدار می داد که از مسیر برود، تا رسیدیم به ایستگاهی که روی آب، بچه های جهاد درست کرده بودند،یه ایستگاه شناور با عرض حدودا سه متر در چهار متر،محمدرضا آخر حجب و حیا بود ، طوریکه به چشمانم نگاه نمی کرد، از مسجد و محله صحبت کردیم، مدتها بود عقب برنگشته بود، به شوخی گفتم، اجازتو از فرماندتون می گیرم ، با هم یه سر میریم تهران، از نگاه بچه ها فهمیدم که گاف دادم، خیلی زود فهمیدم محمد رضا خودش مسئول همون ایستگاه یا قرارگاه کوچک شناور است. گفت:" سید جان، من اینجا موندنیم"! بارها این جمله شو با خودم مرور کردم. خدایا این خودآگاهی از شهادت چه جوری نصیب این بچه ها شده بود!
هوا داشت غروب می کرد، جا نبود، وگرنه پهلویشان می ماندم، چون بچه های روایت فتح رفته بودند و من به عنوان عکاس مانده بودم، اگه شما هم این چهر ه های بهشتی رو می دیدید، مطمئنم مثل من دوست داشتید که تو منطقه بمانید. جدا شدن و خداحافظی سخت بود . لحظه آخر برگشتم یه نگاه به قامت سروش انداختم، رعنا و برومند شده بود، با آن سن کمش هیبت یک فرمانده را داشت.
چند روزی نگذشته بود که خبر شهادت جمعی از بچه های اطلاعات و عملیات را شنیدم، قلبم ریخت، اینقدر پرس و جو کردم تا فهمیدم محمد رضا هم شهید شده، کم دقتی کرده بودند، بیسیم شان روشن مانده بود، عراقیها ردشو گرفته بودند ، با خمپاره شناور رو زده بودند...
پ .ن.
 1- منطقه هور العظیم ،محور دو تا عملیات بود - بدر و خیبر، جایی نزدیک طلائیه، منطقه ای که می ره به سمت کوشک، زید، ایستگاه حسینیه،خرمشهر و شلمچه..
2- دلم بال بال می زد که برم دوباره اون محل رو ببینم، بهم گفتند ، کجای کاری برادر، اون روز از ده ردیف مانع رد شده بودی، منطقه ای پر از مین های والمری که با نبشی هایی به هم متصل شده بود، جاییکه بچه ها برای آوردن شهدا مجددا شهید داده بودند...

خاطرات جنگ به روایت تصویر/بیت المقدس هفت



در عملیات بیت المقدس هفت ، یک برادر عباسی داشتیم که امان عراقیها را بریده بود.
هر جا قرار بود تانکی به روی هوا برود، همه او را صدا می زدند. آرپی جی هایش رد خور نداشت، درست می رفت می نشست تو دل تانک ها، تو عکس بالا در محور عملیاتی شلمچه دود حاصل از انفجار تانک ها را می بینید، شاهکار تلاش های بی وقفه او است، آمار تانک هایی رو که زده بود از دستش در رفته بود، تازه اومده بود خستگی در کند، آبی نوش جان کند، کوله اش رو پر گلوله های آرپی جی کند و دوباره بزند به لشگر تانک هایی که بی امان از جلو و چپ و راست می آمدند. با اینکه گرما زده شده بودم، و دیگر هیچ حس و حالی نداشتم ، سعی کردم جلویش کم نیارم، واقعا از خودم خجالت می کشیدم  که بدنم با روحم سازگاری نداشت، و گرمای نفس گیر جونم رو گرفته بود، تا رسید پشت خاکریز،  از او خواستم ژستی بگیرد تا از او عکسی بگیرم، یک گلوله آرپی جی گذاشت نو قبضه اش، از من قول گرفت تا عکس را برای خانواده اش بفرستم، به او گفتم کجای کاری برادر عباسی، حسابی گیر افتادیم، تو مخمصه ای که بعید می دونم کسی بتونه سالم از اون بیرون بیاد ، گفت:"آب"، صورتش را بوسیدم، گفتم عقبه رو بستند ، تدارکات نتونسته بیاد،  از آب خبری نیست، خندید و گفت: " جدی جدی داره میشه صحرای کربلا"،  چند تا گلوله آرپی جی انداخت تو کوله پشتی و یل گردنش ، یه نگاه به من انداخت، لبخندی زد،یک  یا حسین گفت و دوباره زد تو بیابون، مثل شیر زد تو دل دشت به قول خودش کربلا، انگار نه انگار از صبح زود یک ریز می دوید، از این همه انرژی او در تعجب بودم. با نگاهم تعقیبش کردم، خمپاره ها و تیرهای دشمن اثری در عزم مصمم او برای زدن تانک های دشمن نداشت. شاهد زدن یکی از تانک ها توسط او بودم، که احساس کردم سرم دارد گیج می رود، کف زمین پهن شدم، نگاهم به تانکی سوخته افتاد، تانکی که ساعاتی قبل عباسی به گمانم زده بود، آنقدر بی جان شده بودم که خودم را کشان کشان به زیر تانک رساندم، فکر می کردم سایه تانک می تواند کمکی باشد تا از این گرمای وحشتناک کمی آسوده بشوم، نمی دونم چقدر زمان گذشت، ولی زیر تانک از شدت گرما بیهوش شدم، بچه های روایت فتح در بدر دنبال من بودند، نمی دونم چطور من را زیر تانک پیدا کردند، به هر حال بعدا به من گفتند با آخرین نفر بر زرهی( خشایار) من را  به عقب رساندند.بسیاری از بچه ها از گرما شهید شدند و تعدادی دیگر اسیر، من بادمچان بم بودم که لیاقت همراهی با شهدا را نداشتم.
پ .ن.:
1-عملیات بیت المقدس هفت در منطقه عمومی شلمچه در اوج گرما در 23 خردادماه 1367 توسط بچه های لشگر27 حضرت رسول (ص)و لشگرهای دیگر سپاه انجام شد. بیش از 2200 نفر اسیر گرفته شدند و تعداد کشته ها و زخمی های دشمن به18200 نفر رسید. اما در این عملیات بعد از اینکه دشمن متحمل خسارات فراوانی شد. تاکتیکش را عوض کرد و
متاسفانه جلوی دو لشگر کربلا(بچه های شمال) و نجف ( بچه های اصفهان) را گرفت و اجازه داد تا لشگر 27 حضرت رسول(ص) که در میانه حرکت می کرد تا خیابانهای بصره جلو بیاید بعد عقبه را با هواپیما، بالگرد، توپ و خمپاره بست. عملیات در گرمای 50 درجه انجام شد، بسیاری از بچه ها به خاطر نرسیدن آب به خط مقدم از تشنگی و گرمازدگی شهید شدند و عده ای از بچه ها مردانه تا آخرین تیر تفنگشان جنگیدند ومتاسفانه اسیر شدند.
2- برادر عباسی در این عملیات شهید شد و پیکرش در آنجا جا ماند، و هنوز خانواد ه اش همچنان چشم انتظار او هستند.  


حالا دیگر همه خوشحال بودند

مرد قد بلند بود و باریک ، موهایش دیگر به سفیدی می زد، بی حساب سیگار می کشید و انگشتانش از دود زرد شده بودند، حتی شبها توی رختخواب سیگار می کشید، ساعت 9 که می شد وقت خواب بود، پتو را روی سرش می کشید و باز سیگار می کشید،
جایی از رختخواب نبود که سوراخ نباشد، قبل ها با دیگران حرف می زد، حتی شعر می خواند، حالا دیگر یا می خوابید یا سیگار می کشید ، بی هیچ حرفی...، دیگر برایش مهم نبود کسی به دیدنش بیاید یا نیاید، خانواده اش درروستا زندگی می کردند، در آخرین مرخصی ، دیگر خیلی داد وقیل راه انداخته بود، مدام از انفجار خمپاره می گفت ، بچه های ده از او می ترسیدند، چون سرشان داد می زد که جبهه که جای بچه ها نیست، خانواده اش از دست او دیگر عاجز شده بودند، به هیچ صراطی مستقیم نبود، دست آخر، اهالی ده او را به زورسوار ماشین کردند و به آسایشگاه آوردند، پدر پیرش پیغام داده بود ، او را سالم تحویل داده و سالم می خواهد.
قدش بلند بود ، برای همین همیشه پاهایش از تخت بیرون می زد، بی حوصله بود، نیمه شب از خواب برمی خواست، در راهرو راه می رفت، بعضی وقتها زیر لب حرف می زد، به نظر می آمد دارد شکایت می کند، شنبه ها که دکترش می آمد در جواب همه سوالها گاهی فقط می گفت سرم درد می کند و وسط سرش را نشان می داد، تازگیها غیر از کشیدن سیگار یک عادت دیگر هم به عادتش اضافه شده بود و دائم سرش را تکان می داد، پرستارها از دستش خسته شده بودند، خیلی نامرتب شده بود، خاک سیگارهایش همه جا پخش بود، یکبار هم که نگهبان سیگارش را به زور از دستش گرفت ، حسابی دادو بیداد راه انداخت، دو سه روزی میهمان اتاق ایزوله بود، دست و پاهایش را به تخت بستند و آرام بخش به او تزریق کردند، اما دوباره روز از نو روزگار از نو، دیگر هیچ کس حریفش نبود، زیر دستگاه ام آر آی هم  آرام و قرار نداشت و انتظار داشت زیر دستگاه بتواند سیگار بکشد.

این اواخر دیگر تیک عصبی اش خیلی زیاد شده بود و سرش را دائم تکان می داد، دکترها تصمیم گرفته بودند چاره ی کار اورا در کمیسیون پزشکی مشخص کنند، اما کمی دیر شده بود در حمام آنقدر سرش را به دیوار زده بود که کلی خون از سرش رفته بود، پرستارها دیر متوجه شده بودند، کار از کار گذشته بود.

حالا در روستا دیگر سرش در دل خاک آرام گرفته بود، بچه ها با او مهربان شده بودند و برایش کلی گل کاشته بودند. قرار بود از بنیاد جانبازان یک سنگ زیبای سیاه برایش بیاورند. مردم روستا حالا دیگر از بودن او خوشحال بودند. چون قرار شده بود جاده ی آسفالتی از دم جاده اصلی تا روستایشان کشیده شود.همینطور قول داده بودند تا بزودی گاز هم برایشان بکشند. حالا دیگر همه خوشحال بودند.

آقا جان منتظریم، منتظر آمدنت!

روزگاری
سینه ها سپر بود
ما همه سپر بودیم
سپر ترکش های سرگردان
ترکش های ناگهان
که بر سینه ها می نشست و بر دلها
روزگاری
سینه ها ستبر بود
اینک اما،
ترکش ها می آیند
اما...
***
کو آن سینه های جان شکار
کو آن عاشقان مست
بعضی رفته اند
بعضی مانده اند و زده اند
خود را به کوچه
همان کوچه علی چپ
لانه ی کوچک سر مستی شان حالا
کنج انزواست
بعضی هم جاده را گم کرده اند
و رفته اند جدا...
***
ترکش ها می آیند
اما
جای آنکه سینه ها سپر شود
جاها خالی می شود به یکباره
جاها خالی شد
و ترکش ها نشست
بر سینه دلبر
من بمیرم دلبرم
ترکش ها می آیند و
کاش سینه من
جای آن سینه چاک چاک تو بود...
***
پ .ن. ادعایی برای گفتن ندارم، حرفهایی است همه از سر دلتنگی، روی کاغذ می نشیند با ترنم اشک...
به خدا آقا جان، منتظریم، منتظر آمدنت.
جان فدای قدمت، دلمان سرشار از عطش، در دل نیمه شعبان، با چشمانی پر ز شوق ، پر ز امید آمدنت...
می خندیم، و به آه [یکی از نام های خدا] می گوییم:
آقا جان منتظریم، منتظر آمدنت!

بی تاب گام رفتنم


کو مرد راه، کو!
آن کس که رفته است و مانده است!
ره ماند و من خسته از زمان
در من، شب نشسته است
شور و شتاب رفتن در درنگ لحظه ها
همت والا کجاست
من ماندم و ندامت در میان مانده ها
من ماندم و دریغ از نرفتن ها
این چه حکایتی است
ماندن در سکوت لحظه ها
من تشنه توفان بودم
اما درون من
اینک سرشار از خستگی است
از کدامین راه باید رفت
از راه غبار، از راه دود
آن صورت پر خون سرشار از غبار جنگ
اینک می خواند مرا
بی تابم از لحظه ها
لحظه های وصال
می خواندم
و من مانده ام هنوز
عطر گل یاسش
در مشامم جاری است
اینجا چه می کنم؟
بی تاب گام رفتنم
از سودای بیهوده زیستن
در ملالم، در ملال
بر لبان خشگ من، غم ناگفته ها
می خواند مرا
راهی گم شده در فلک
می خواهد مرا
ره توشه ام کجاست؟
انگار به آخر رسید ه ام
ره را در درون خویش گذر کرده ام
اینک به پایان رسید ه ام

جا مانده...

- معذرت می خواهم، شما هم خبرنگارید؟ می تونم کارت دعوتتان را ببینم که رویش چه نوشته؟
- بله ، معلوم است همانی که در کارت دعوت شما نوشته شده!!
- در کارت من نوشته شده ، گشایش نمایشگاه آثار" جانبازان اعصاب و روان".
- خوب، حالا چه می خواهی بگویی؟
- می خواهم بگویم پس کو؟ " حضور جانبازان"، اینجا فقط یک بیمار هست با لباس آبی آسایشگاه،که پشت پیراهنش با رنگ قرمز ودرشت نوشته شده "روان" ، با سر تراشیده ، ته ریشی سفید، با چشمانی سرخ، کفش هایی غمگین، جا دکمه هایی مردد میان باز شدن و بسته ماندن ...و در مجموع ، تنها و خالی! شما فکر نمی کنید به ما دروغ گفته اند؟ما که در حضور بیماران نیستیم؟
- راست می گویی ها، به این چیزهایی که گفتی دقت نکردم! من آمده ام راجع به آثارشان چیزی بنویسم، نه خودشان! مهم نیست، زیاد سخت نگیر ،
آره، سردبیر از من هم خواسته که راجع به کارهایشان بنویسم، بودن یا نبودنشان هم به نظرم فرقی نمی کند، یک آدم روانی چه حرفی برای گفتن دارد؟!

پ .ن.
 1- اگر حرفی برای گفتن ندارند، چطور نمایشگاه از آثارشان برپا می شود؟؟
2- حرفهای دیگری که بین این دو خبرنگار مطرح شد را اجازه بدهید ننویسم، چون احساس می کنم در این هوای گرم و تب دار زود فاسد می شود.
3- قد های رعنا ولی لاغرو رنجور، چهره هایی مغموم، مسخ شده به خاطر قرصهایی با دز بالا، بدنهایی که قابل کنترل نیستند و با یک اتفاق کوچک به رعشه می افتند، کابوس های همیشگی، خنده های تلخ ، همه را دوست دارند، اما انگار این روزها دیگر کسی حوصله دوست داشتن آنها را ندارد، بی حرف و ساکت، بی ادعا و عاشق، جامانده از سالهای جنگ و در انتظاریک نگاه از سوی ماه...
4- گفت هین اکنون چه می خواهی ، بخواه
   گفت فرما باد را ای جان پناه
   تا مرا زینجا به هندوستان برد
   بو که بنده کان طرف شد جان برد
   .....
   چون به امر حق به هندوستان شدم
   دیدمش آنجاو جانش بستدم
   .....
  آقا همه دوست دارند زودی به هندوستان بروند...
  5- ایام شعبانیه مبارک باد، دوست نداشتم در این ایام شاد کام عزیزان مخاطبم را تلخ کنم. من را ببخشید.

سفر به برزیل /قسمت دوم


تیزرهای تلویزیونی در مورد نمایشگاه ، مصاحبه با مطبوعات و رسانه ها خیلی زود باعث شد تا احساس کنم نه مثل اینکه اینجا خبریه!
برنامه ها از قبل به شکل دقیقی مشخص شده بود ، حس خوبی داشتم ، برخوردها بسیار گرم و مهربانانه بود ، در برزیل رسم نیست که آقایان صورت هم را ببوسند ، تنها دست می دهند و اگر صمیمی شوند ، حسابی در بغلشان می فشارندتان!!!، و اگر خیلی صمیمی شدید ، باید یکبار دست بدهید، یکبار کف دستشان بزنید و در نهایت با مشت ، البته مهربانانه و از روبرو به مشت هم بزنید !
تقریبا همه زبان اتگلیسی را بلد نیستند، اما زبان اسپانیایی را غالبا خوب صحبت می کنند، خوشبختانه چون زبان فرانسه شبیه  زبان پرتغالی است (ریشه همه این زبانها از لاتین می آید)، خیلی زود شماره ها و بعضی کلمات و حرفها را یاد گرفتم . پوستر و بنر نمایشگاه در سطح شهر پر بود. با این همه عکس و مکس و خبر، وقتی در شهر راه می رفتم ، فکر می کردم همه دارند به من نگاه می کنند، در صورتیکه خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ، تا درخت دوستی کی بر دهد ، ور نه با تو ماجراها داشتیم...!!
در هر صورت به من گفته شد نزدیک به سیصد نفر در مراسم افتتاح دعوت رسمی شده اند، کارت دعوت هم شکل جالبی داشت، مثل الواح چینی باریک وبلند بود، یک طرف پاکت باز بود، سر یک مداد با برشی نیم دایره مشخص بود ، از نوک مداد که می گرفتی ، کارت دعوت مثل یک طومار بیرون می آمد!
القصه ، روز سه شنبه ساعت 8 شب مراسم شروع می شد، حوالی ساعت 7 ، اتو کشیده و آماده در هتل منتظربودم که یک اسکورت ماشین سراغم آمدند، خو شحال و سرخوش همراهشان شدم ، حوالی محل نمایشگاه  با عنوان مرکز فرهنگی
Centero Cultural  به من اعلام کردند که چشمانم را ببندم و شیطنت هم نکنم که زیر چشمی نمایشگاه را ببینم، جلوی در نمایشگاه ، وقتی در ماشین را باز کردند ، چشمانم را باز کردم . اول از همه با یک شجاعی سوار بر شتر برخورد کردم به ارتفاع نزدیک به سه متر!، بعد انبوه مردم و علاقه مندان به کاریکاتور که مانع از این می شدند تا بتوانم به درستی فضای بیرونی نمایشگاه را ببینم،  با تشویق مردم به داخل نمایشگاه هدایت شدم. تصور کنید چه حالی به شما دست می دهد وقتی با کلی جمعیت ، کلی آدم نشسته بر روی صندلی های رو کش شده زیبا ، با کارهایی که در اندازه های بزرگ پرینت گرفته شده و لمینیت شده اند  و دست آخر شهردار و مسئولین عالیرتبه  روبرو شوید. خوب طبیعتا خیلی هیجان انگیز است. شانس آوردم که پس نیفتادم!پشت میزی که مسئولین پشت آن نشسته بودم راهنمایی شدم.میزبا دست گل بزرگی در روبروی آن مزین شده بود. پرچم جمهوری اسلامی را در اندازه بزرگ که  قبلا با خودم برده بودم ، در کنار پرچم برزیل جای گرفته  بود، سرود جمهوری اسلامی که پخش شد همه به احترام و رو به پرچم ایستادند، بسیار غرور آفرین بود، بعد سرود برزیل پخش شد. و هر بار مردم کف مرتب می زدند!!
اولین سخنران جناب شهردار شهر مونتس کلاروس بود ، از نگاههای مردم می فهمیدم که دارد از من تعریف می کند، از خجالت روراست داشتم آب می شدم .اهالی رسانه هم مشغول تهیه خبرو عکس برداری و فیلمبرداری بودند. بعد میکروفون را به من دادند. برای اینکه هم خودم از این حس و حال رسمی بیرون بیایم و هم مردم ! به رسم معمول ما ایرانیها چند بار به میکروفون تلنگر زدم تا ببینم صدایش در می آید یا نه (مثلا!!)، بعد باز به رسم معمولمان شروع به شمردن اعداد منتها به زبان پرتغالی کردم، که یسیار به مزاق همه خوش آمد و تشویقم کردند. بعد به زبان فرانسه از این همه لطف و بزرگواری شهردار، مسئولین شهر ، دست اندرکاران و مردم خوب برزیل تشکر کردم و گفتم ما عرب نیستیم ، من در عمرم سوار شتر نشدم ، ما همه سوار ماشین می شویم، ممکن است فرش پرنده داشته باشیم ولی شتر نداریم! . دست آخر هم هر چی به زبان پرتغالی می دانستم ، پشت هم ردیف کردم و گفتم، نظیر: غذا بسیار خوشمزه است ، آروم باشید، ساکت لطفا، من می ترسم!، من عاشق برزیل هستم و...که خیلی مورد تشویق قرار گرفت، سخنرانی با صحبت های چند نفر از هنرمندان و مسئولین پایان گرفت ، دو نفر از مجریان کانال 20 برزیل با لباسهای عجیب و غریب علاوه بر اجرای تئاتر خیابانی با من مصاحبه ای داشتند و از من خواستند هر چه آنها می گویند من به زبان فارسی جواب بدهم که یادم هست گفتم شما اگر بیایید ایران کلی در روز کاسب می شوید. به هر حال بازار امضا گرفتن، عکس گرفتن  یا طراحی کاریکاتور تا پاسی از شب طول کشید وجای همه شما خالی بود.
پ .ن.
1-عکس بالا مربوط به چند روز بعد از نمایشگاه است و همانطور که ملاحظه می کنید هوا روشن است. (جهت اطلاع آن دسته از دوستانی که در جستجوی مردم برزیل می گردند!)
2- همانطور که در عکس ملاحظه می کنید، واقعا اطلاعات مردم برزیل از ایران بسیار کم است، چنانچه هنرمندان کاریکاتوریست که از طیف فرهیختگانند نیز ما را عرب می دانند و من نیز به عنوان یک ایرانی ، عرب بودنمان را تکذیب کردم، راجع به دستار سرم هم توضیحات لازمه در مراسم داده شد! گرچه
یک مقداری از مسائل عربی به طور تجزیه در فرهنگ ما مستترند ، اما ترکیبا چیزی مستفاد نمیشود!!
3- البته افاضاتی درباره شتر به استحضار جمع رساندم :وقتی شترها با صداهای آهنگین مواجه شوند و مثلا ساربان برای آنها نی بنوازد یا آواز بخواند ، آنچنان سرمست و از خود بیخود میشوند که حتی دو منزل راه(معادل دو شبانه روز) را در مدت یک منزل طی میکنند.یک تل یاروبان دولا لابد از نوع شتریش با شلال نیمه خشتی سرخ و سبزرنگ را که برفرازش دست گلی کاموایی (از همین دو رنگ) آذین بسته اند،به یک حلقه فلزی واسط متصلاست که این حلقه که محل اتصال زنجیر افساراست نیز به پشت و زیر گردن شتر چفت است و از پس همین روبان دورنگ است که چشمان شبفام لوک (در ایران شتر را لوک هم می خوانند و صد البته با لوک خوش شانس تفاوتها دارد چون چشمانش برق میزند. ) مانده ام بین این دو پرانتز چه بنویسم!( تصور کنید به زبان فرانسه من این مسائل را گفته ام، فرض محال که محال نیست!)
4- نوشته های بالای سر در حاصل تلاش دست اندرکاران ترجمه زبان فارسی در گوگل است که الحق گول کاشته اند، و سزاست که قربان فک و فامیل درجه اولشان بروند.
ادامه دارد...


مسافرت به برزیل/ بخش اول

امان از کار، واقعا دلم لک زده بود تا فرصتی برای نوشتن پیدا کنم  ، اما جلسات متعدد و کارهای اجرایی غالبا صد من یه غاز، مانع از این می شد تا دست به قلم ببرم، امروز دلمو به دریا زدم و از خدا خواستم کمی به من فرصت بدهد تا یه دنیا گفتنی رو به تدریج  قلمی کنم!

 فکر می کنم سفر به برزیل و حواشی آن باید برای دوستانم که غالبا هنرمندان کاریکاتوریست اند ، جالب باشه، پس با هم به  برزیل می رویم! کشور فوتبال ، قهوه و یک دنیا آدم خوب و مهربون.
 ماجرا از جایی شروع شد که برای مسابفه ای با عنوان اکو کارتون ( با موضوع بحران محیط زیست) دعوت شدم تا به پایتخت برزیل یعنی برزیلیا سفر کنم ، در عین حال برای اینکه از این سفر بهره کافی و وافی ببرم ، پیشنهاد دادم تا نمایشگاهی از آثارم را هم به ضمیمه خودم در آنجا برپا کنم ، خیلی زود با پیشنهادم موافقت شد ، اما به نظرم رسید حیف است که توانمندی هنرمندان ایرانی را به رخ هنرمندان برزیلی نکشم ، بنابر این غیر از کارهای خودم، تعدادی از آثار مربوط به دوسالانه نهم را بر روی لوح فشرده (در سه بخش کارتون، کاریکاتور چهره و کمیک استریپ)  ریختم و برای مسئولین این مسابقه فرستادم .(حدود یک ماه قبل از سفر!)
 همیشه دوست دارم ماجرای سفرم را از آخر به اول شروع کنم . پس به راحتی از داوری مسابقه اکو کارتون و حواشی آن می گذرم ( انشالله اگر عمری بود در فرصتی دیگر به آن خواهم پرداخت) .
 از شهر برزیلیا با دو هواپیما باید خودم رو به شهر منونتس کلاروس می رسوندم ، جایی که نمایشگاه در آن شهر برپا می شد. یعنی ابتدا پرواز به شهر بل هوریزونته (جایی که سال قبل داور مسابفه ای در آن شهر بودم) و بعد با یک هواپیمای دیگر به شهر زیبا و دیدنی مونتس کلاروس!
 ساعت حدود 1 بامداد بود که به  فرودگاه شهر  مونتس کلاروس رسیدم ، اولین تصویری که در ذهنم نقش بست ، یک شخصیت نظامی با کلی درجه و نشان بود که تابلو اسم من را به دست داشت. متعجب شدم . به هر حال خودم را معرفی کردم . با برخورد گرم او روبرو شدم. من را به قسمت تشریفات فرودگاه هدایت کرد. در آنجا برای اولین بار با یک شهردار خارجی در طول عمرم روبرو شدم که به استقبالم آمده بود. مراسم معارفه بر روی مبل های گرم و نرم فرودگاه انجام شد. از اینکه در این ساعت از بامداد ، شهردار شهر برایم وقت گذاشته و در واقع ارزش بزرگی قائل شده ، متعجب و  غاقلگیر شده بودم. خیلی زود چمدانم را هم از بخش بار آوردند و باز برای اولین بار در طول زندگیم سوار یک ماشین لیموزین 6 دره شدم. داخل لیموزین واقعا نمی دانستم چطور باید دست و پاهام رو جمع کنم و نگاهم معطوف به حرکات شهردار و اطرافیانش بود تا گاف ندهم. در بهترین هتل شهر مستقر شدم و در طول مدتی که با شهردار بودم از اینکه چقدر خوب به زبانهای انگلیسی و فرانسه آشناست ، لذت می بردم . شهردار از حضورم در شهر  مونتس کلاروس بسیار تشکر کرد و از اینکه نمایشگاهی در شهرش برپا می شود خوشحال بود. کلی تعارف بین هم تیکه پاره کردیم. از میهمان نوازی برزیلی ها در مسابقاتی که در برزیل داوری کردم تعریف کردم. و مثل همیشه فوتبال موضوع هیجان انگیزی بود که بین ما مطرح شد.
 ادامه دارد
 پ .ن .
1-در دوسالانه چهارم قرار بود که پروفسور جان لنت محقق برجسته در زمینه کمیک ، که فصلنامه کمیک جهانی را منتشر می کند به ایران بیاید، یادم هست چقدر دنبال یکی از مسئولین هنری کشور بودیم که برای استقبال از این محقق برجسته ، همراه ما به فرودگاه بیاید. از وزیر و معاون وزیر شروع کردیم . نهایتا به مدیر موزه هنرهای معاصر هم راضی شدیم اما همه بهانه های خاص خودشان را داشتند، تا آنجا که یادم است ، پرواز پروفسور نیمه شب بود، دست آخر راضی شدیم معاون موزه را با خود ببریم. اما ایشان هم نیامد ، یادم است از یکی از دوستان اهل تئاتر خواهش کردیم خود را به عنوان یک مقام درجه اول مملکتی جا بزند تا متناسب با شان این شخصیت بزرگ هنری ، کسی در حد و اندازه پروفسور جان لنت  به همراه داشته باشیم!!T، نکته جالب اینکه این دوست به ظاهر پروفسور ما انگلیسی را در حد شمردن نمره از یک تا ده می دانست، و وقتی با پروفسور جان لنت رو برو شد گفت: :، ... I am professor too , I name is
و خلاصه در همون لحظات اولیه آبرو و حیثیت ما رو به باد داد، تا مجبور شدیم بگیم این دوست پروفسور ما اینقدر  درس خونده که کمی خل و چل شده! a little bit crazy
2- عکس بالا مربوط به مراسم افتتاحیه است که کلی برنامه های متنوع از جمله تئاتر خیابانی برایش تدارک دیده بودند ، دو شخصیتی که با لباسهای عجیب در عکس می بینید، هم مجریان تلویزیون بودند و هم نمایش تئاتر اجرا می کردند.

مرگ رنگ

رنگي كنار شب

بي حرف مرده است .

مرغي سياه آمده از راه هاي دور

مي خواند از بلندي بام شب شكست .

سر مست فتح آمده از راه

اين مرغ غم پرست .

در اين شكست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ .

تنها صداي مرغك بي باك

گوش سكوت ساده مي آرايد

با گوشواره پژواك .

مرغ سياه آمده از راه هاي دور

بنشسته روي بام بلند شب شكست

چون سنگ، بي تكان .

لغزانده چشم را

بر شكل هاي در هم پندارش .

خوابي شگفت مي دهد آزارش :

گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .

در جاده هاي عطر

پاي نسيم مانده ز رفتار

هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست

نقشي كشد به ياري منقار

بندي گسسته است

خوابي شكسته است

رؤياي سرزمين

افسانه شگفتن گلهاي رنگ را

 از ياد برده است .

بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد

رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است
سهراب سپهري


 

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ کربلای یک


کوران جنگ...کربلای یک...
گفتم وای چه زخمی؟

خندید...فارغ از تمام دردهای زمینی!
یادم آمد که مدتهاست که این بدنهای رنجور حیثیت مرگ را به بازی گرفته اند...

اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
اگه تو به من توجهی نداشتی، پس چرا دائم به یادت می افتم، به یاد دوری ات، به یاد زخمت...
خیلی وقتا به حرف دلم گوش ندادم. و اینها باعث شده از تو فاصله بگیرم. اما این تو بودی که دوباره چون من رو دوست داشتی، صدام زدی. من رو برگردوندی. و دوباره آهسته در گوشم گفتی:... شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم... و گفتم: آره، این تویی که من رو صدا می‌زنی و من چقدر از تو دورم.

بیان دلتنگی ها...


سال شصت در حالیکه  هفده سال سن داشتم و سری پرشور برای چاپ  کاریکاتورهایم، به هر جا رفتم سرم به سنگ خورد. تقریبا همه می گفتند کارهات ضعیفه،بریز دور و...! اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که کار حتما نباید که چاپ شود . امکانات دیگری هم برای ارائه این طرحها وجود دارد. نقاشی دیواری بر روی بیست و دو دیوار در مسیر فرودگاه مهرآباد و بر روی دیواره های بالگرد سازی (فارسی را پاس بداریم) نتیجه این تلاش در طی دو سال بود، یا در منطقه بودم یا بر روی دیوارها کاریکاتور با موضوع جنگ می کشیدم. اما واگویی این مطلب  برای چیست؟
1- هنرمندان و علاقه مندان به این زمینه هنری با تلاش و پشتکار به نتیجه دلخواه خود می رسند.
 2- تاکید بر مسئله جنگ :
الف- بسیاری از عزیزان نسل سوم از وقابع جنگ بی خبرند،براساس اسناد و مدارک موجود  85 کشور دنیا، مستقیم و غیرمستقیم، در طول این 8 سال، با عراق بودند. شما خاطرات «رفیق السامرایی» را بخوانید. چه کشورهایی به عراق گاز خردل دادند؛ هلند، دانمارک، آلمان و آمریکا. 8 سال جنگ تحمیلی، جنگ ما با عراق نبود، جنگ جهان کفر بود با جمهوری اسلامی. به ویژه بعد از «بیت‌المقدس» که به فتح خرمشهر منجر شد، کشورهای استکباری هم آمدند پشت صدام. بنا به گفته «سردار کوثری» ما از 34 کشور دنیا در همین جنگ تحمیلی، اسیر گرفتیم.
ب- بیان دلتنگی ها، به دیواره های شهر نگاه می کنم. کاریکاتورهای خودم که همان شبی که روز بعدش قرار بود طارق عزیز به تهران بییند ، پاک شد. عکس شهدا جای خود را به نقاشی های مفهومی داده است ( کلمات معانی خودشان را از دست داده اند، مدرسه غیر انتفاعی یعنی انتفاعی، مفهومی یعنی غیر مفهومی و ... ) نقاشی پیکر پاک شهید نادری بالاتر از میدان فردوسی راپاک کرد ه اند ، جایش ببینید چه  کشید ه اند، شهید نادری که افتخار همراهی با او را درخیبر داشتم ، در کربلای پنج ماشینش هدف توپ مستقیم عراقیها قرار می گیرد، درهای ماشین قفل میشود و در نهایت زنده زنده در آتش می سوزد، (احسان رجبی عکس های این اتفاق را گرفته است،در عکس اول حاجی بخشی با پتو به جان آتش گر گرفته بر ماشین افتاده تا بلکه آتش را خاموش کند و پسر و دامادش را از ماشین بیرون بکشد اما در دو عکس بعدی آتش کار خود را کرد  و عزیزان حاجی جلوی چشمانش سوختند و چون شمع، ذوب  شدند.) جالب اینجاست همین شهید نادری یکبار دیگر هم در کردستان  هدف توپ مستقیم دشمن قرار گرفته بود. خودش با زبان طنز تعریف می کرد که اصابت توپ باعث شد تا پایش را از بالای زانو از دست بدهد، (تا پایان جنگ هم همیشه با یک پا و عصا در عملیاتها حضور داشت و روحیه بخش بجه ها بود.) وقتی به آمبولانس منتقلش می کنند ، با حالی نیمه جان می خواهد که پایش را هم بیاورند بلکه امکان پیوند وجود داشته باشد، وقتی در آمبولانس را می بندند داد می زند، پام لای در گیر کرده آ!، راننده سراسیمه در را باز می کند و می گوید تو که اون عقب نشستی، چرا بیخودی  داد می زنی، شهید نادری پای قطع شده اش را نشان می دهد که بین درعقب گیر کرده بود! در بیمارستان هم  اتفاق جالبی می افتد ، پرستاری که به او کیسه خون نصب می کند از دیدن او تعجب میکند، چون روز قبل از حادثه ، شهید نادری برای اهدای خون به بیمارستان مراجعه کرده بود و خون  داده بود و حالا خون خودش را دوباره به خودش برمی گرداندند، خودش می گفت کمی که جان گرفتم و متوجه این جریان شدم به همه می گفتم" مال بد بیخ ریش صاحبش!"
ج- خدا همه ما را پیرو راه این شهدا قرار دهد و خدا نیاورد روزی را که فراموش کنیم در اثر رشادت و شهادت چه کسانی الان داریم زندگی می‌کنیم. جنگ ما جنگ جهان کفر بود با جمهوری اسلامی و تاریخ دوباره تکرار می شود، متوجه باشیم که آمریکا، انگلیس،اسراییل و...سالهاست دنبال سرنگونی این نظامند!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

یک پیشگویی درباره صدام


خیلی سالها پیش که حسابش از دستم در رفته، کاریکاتوری از صدام کار کردم که در روی جلد نشریه طنز پارسی به چاپ رسید، متاسفانه تنها بریده ای از نشریه را دارم که تاریخ آن مشخص نیست!، به هر حال فکر می کردم روزی صدام تک و تنها در حفره ای در زمین گیر کند، شاید بشود اسم آن را یک پیشگویی گذاشت، البته حضرت امام فرموده بودند که اگر صدام مرد باشد ، خودکشی می کند! اما واقع امر این بود که صدام نامرد بود و حلقه دار سرنوشت محتوم او را رقم زد. تاریخ خیلی چیزها دارد که باید از آن درس گرفت...
پ . ن.
1-باورتان می شود آنقدر از صدام کاریکاتور کشیده بودم که یکبار خواب او را به شکل کاریکاتور دیدم!
2- رابع الربیعی (کسی که با نیروهای آمریکایی همکاری می کرد) می گوید:"در یکی از عملیات ها،  ناگهانی و اتفاقی چندین نفر بازداشت شدند که یکی از آنان جزو نزدیکان "صدام" درآمد.  نام او را در شجره نامه ای که داشتند، پیدا کردیم. البته او ابتدا نام جعلی داد، اما در بازداشت ها نام واقعی خود را اعتراف کرد و گفت: حاضرم با شما همکاری کنم و مخیفگاه "صدام" را به شما نشان بدهم به شرط اینکه پناهنده شدن من به یکی از کشورهای خارجی را تضمین کنید.
 بر سر این موضوع توافق شد. او هم فورا مخفیگاه دیکتاتور سابق عراق را به ما نشان داد. پس از آن، نیروها فورا برای بازداشت "صدام" به محل اعزام شدند. بعد از دستگیری او، "صدام" گفت: "من صدام هستم، رئیس جمهور عراق، بیائید با هم مذاکره کنیم و به توافق برسیم!!!".

3-یه روز صدام می­ره از یه مرغداری بازدید كنه. می­پرسه: «مرغاتون روزی چند تا تخم می‌کنن؟» می­گن: «هر کدوم یکی.» ، بد داغ می­کنه و خطاب به مرغا داد می­زنه که «فردا که اومدم، هر کدوم کمتر از سه تا تخم گذاشته باشین، می­دم همون­جا بکشن‌اش.» فردا که می­آد می­بینه همه سه تا تخم گذاشتن جز یکی که دو تا تخم گذاشته. با غضب بهش می­گه: «تو چطور جرأت کردی سه تا تخم نذاری؟» اونم می­گه: «یاصَدّام! اَنَا لا مُرغٌ. اَنَا خروسٌ! (ای صدام، من مرغ نیستم، خروس‌ام)
4- توصیه می کنم کتاب "شبیه صدام" را حتما بخوانید:"داستان مردي است به نام ميخائيل رمضان (مولف كتاب) كه به دليل شباهت زيادش به صدام حسين، مدت نوزده سال به جاي رئيس جمهور عراق نقش‌آفريني مي‌كند .( صدام سیزده بدل داشت که شبیه ترین آنها به او همین میخاییل رمضان بود)حتی یکبار بچه های ایرانی او را با تیر می زنند و کلی جنجال میشه که صدام کشته شد.که به همین دلیل مدال رافدین را صدام به او می دهد.كتاب با تصاويري از واقعيت‌هاي دروني ساختار قدرت سبوعانه رژيم بعث عراق، به ويژه صدام حسين و نزديكان و دست نشاندگان او همراه است. فراز داستان جایی است که رمضان می فهمد که پسر صدام خانواده اش را کشته تا بتوانند همیشه او را در دسترس داشته باشند و موقعیتش هم مخفی باقی بماند. ."(ناشر:حميد بغدادي،224 صفحه -تیراژ3000 نسخه )

علیرضا باقری با 16 سال سن یکی از پدیده های کاریکاتور ایران

بنام خدا، درباره علیرضا باقری می خواستم چیزی بنویسم، دیدم خودش خیلی زیبا مطلبی در وبلاگش نوشته است. بنابر این به مطلب او استناد می کنم، و می دانم در حالیکه 16 سال بیشتر سن ندارد، و در عین حال که ناشنواست، اما آنچنان در کاریکاتور چهره پر فروغ ظاهر شده، که می توانم با جرات بگویم او یکی از پدیده های کاریکاتور ایران است:
"من علیرضاباقری هستم .شانزده ساله،دانش آموزسال اول دبیرستان که درمدرسه استثنایی ناشنوایان ارشادگرگان مشغول به تحصیل می باشم.من فرزند آخر یک خانواده 8 نفره هستم که دراین خانواده دوفرزنددیگر ناشنوا هستند. یک خواهرو یک برادردیگر.من ازکودکی علاقه زیادی به نقاشی داشتم وهمیشه سعی می کردم اوقات فراغت خودرابانقاشی پر کنم.ازابتداکارم راباکشیدن نقاشی دررابطه بافیلم فوتبالیستها آغاز کردم ، به دلیل علاقه زیادی که به این برنامه تلویزیونی داشتم ، تقریباً اکثر وقت خودم را برای کشیدن این تصاویر اختصاص می دادم و در واقع کار نیمه حرفه ای خودم را با این نقاشیها آغاز کردم. خواهرم که  او نیز فوق دیپلم گرافیک است دراین امربه من خیلی کمک کرد. درواقع اگرتشویق های او و استادم نبود مطمئناً من به این مرحله نمی رسیدم ، درکنارنقاشی سعی کردم هنرهای دیگری را نیز آموزش ببینم، مثل هنر معرق کاری که بعد از نقاشی بهترین هنری است که به آن می پردازم و در این امر نیز موفق بوده ام . البته لطف خدا و همراهی خانواده باعث شد من به این موفقیت ها دست پیدا کنم .
من تا به حال در چند همایش که در شهر گرگان برگزار شد شرکت داشته ام و طراحی (زنده) انجام داده ام ولی جشنواره بین المللی هنرهای تجسمی جوانان جهان اسلام که متولی آن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود در واقع اولین مسابقه ای بود که در آن شرکت کردم و در آن مقام اول کاریکاتور چهره را به دست آوردم. جا دارد در اینجا  از استاد عالیقدرم آقای عباسپور تشکر کنم، من این مقام را مرهون زحمات ایشان می دانم و قصد دارم در همه زمینه ها (طراحی و کاریکاتورو...) بهترین باشم و به همین علت تمامی سعی خود را می کنم تا به این هدفم برسم البته با لطف خدا، بهترین اثر من کاریکاتور چهره ای بود که در همین جشنواره از داور جشنواره آقای اردشیر رستمی کشیدم که در نهایت بهترین اثر چهره شناخته شد و جایزه اول این قسمت را به خود اختصاص داد . در این مسابقه از اکثر استان های کشور هنرمندانی شرکت داشتند که البته من کم سن و سال ترین شرکت کننده آن بودم ."

کتاب خوب، کتاب بد

صدای مرگ...

اتودهایی برای کاریکاتور...


طراحی و زدن اتود حس زیبایی را برایم رقم می زند که نمی توانم معادلی برای آن بیابم. با زدن هر اتود، یک تصویر جدید جلویم ظاهر می شود. مثل گلدان گل کاکتوس که کمی بعد تبدیل به یک کاریکاتور شد از آدمی که به جای کلاه شاپو ، گلدان گل کاکتوس به سر دارد.
یا یک کبریت سوخته، کارش تمام است، اما سر وصدایش بلند است.
یا اتود کسی که سراپا گوش است، یعنی متناسب با گوشی تلفن دو گوش در یک طرف سرش سبز شده است. در کل باید بگویم کاریکاتورها از دل همین اتودها بیرون می آید.
یه کاغذ کاهی یا مقوا با یک روان نویس تمام ابزاری است که لازم می شود، مستقیما هم اجرا می کنم، گاهی خوب و گاهی بد می شود، ولی حس خوبی برایم به جای می گذارد.